فلسطین این‌جاست، همین پرشین بلاگ خودمان

توی دانش‌گاه هر جا می‌شد چند تا دوست را دور هم جمع کرد و حرف‌های خودمانی زد، خیلی زود پاتوق می‌شد. پاتوق کسانی که دوست داشتند یک جایی باشد که هر روز یک‌دیگر را ببینند و گپ و گفتی کنند. 

تا قبل از این که اتاق پژواک (نشریه‌مان) را به زور چهار سال رفت و آمد به دفتر معاون فرهنگی دانش‌گاه بگیریم، جاهای زیادی بود که در طول سال‌ها پاتوق ما می‌شد. از دفتر انجمن اسلامی دانش‌گاه و کتاب‌خانه‌ی فوق برنامه و شورای صنفی گرفته تا ستاد تبلیغات امور خواب‌گاه‌ها. 

ستاد اما یکی از همان‌ پاتوق‌ها بود که سال‌های زیادی ما را در خودش جا داد. حتا برای بچه‌هایی که خواب‌گاهی نبودند و کار چندانی با ستاد نداشتند، جایی شده بود برای دور هم جمع شدن و گپ زدن. 

یک روز تابستانی خلوت که خیلی از ما به شهرهای‌مان رفته بودیم، مدیر تازه‌ی دایره فرهنگی (که از برادران خیلی ارزشی بسیج و کانون قرآن بود و اصلن خواب‌گاهی نبود) هوس کرده بود دایره فرهنگی را از لوث وجود محافل دانش‌جویی - غیر ارزشی پاک کند.

فکرش را بکنید یک نفر که مثلن دوست و هم‌دانش‌گاهی‌تان است و تا قبل از این که چنین پستی بهش بدهند هر وقت دلش می‌خواسته آزاد بوده که در جمع شما حاضر شود، به خودش اجازه بدهد که یک محل دانش‌جویی را تصاحب کند و بعد با اشخاصی که خودش صلاح می‌داند از نو بچیندش. حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم آدم‌های تنگ‌نظر و حق‌به‌جانب (که خوش‌بختانه غالبا خیلی هم با ارزش هستند و این روزها هم بدجوری ایام به کام‌شان است) در هر لباس و هر مقامی که باشند یک جور فکر می‌کنند. یا با من و مثل من باش یا برو گم شو. 

«مدیر تازه» شبانه قفل در ستاد را عوض کرده بود. کلید قبلی که دست مسئول ستاد بود طبیعتن دیگر در را باز نمی‌کرد. بچه‌ها صبح آمده بودند و دیده بودند که به خانه خودشان راه‌شان نمی‌دهند. در بسته مثل یک ریشخند مثل یک تحقیر بهشان گفته بود «زکی».

مدیر تازه البته موفق شد همه ما را از آن‌جا بتاراند. اما بالطبع نمی‌توانست زورگوییش را در همه جای دانش‌گاه به ما تحمیل کند. نشریه ما خیلی زود صاحب یک اتاق اختصاصی شد. (کجایی آقای مهندس صراف (معاون فرهنگی وقت دانش‌گاه) که یادت به خیر.)

حس دیروزم از فیلتر شدگی پرشین بلاگ درست شبیه همان حسی بود که برادر ارزشی‌مان در آن روزها به جمع ما چشاند. حس بیرون راندن از خانه. غافل از این که این امید نمی‌دانم از چه جنسی‌ست که ریشه‌اش را در هر سنگی هر چه قدر سخت فرو می‌کند و مرگ را به بازی می‌گیرد.

عمو فیل تر باف جان خیلی با ارزش! به خدا آن جمله‌ای که وسط آن صفحه نوشته‌ای «دسترسی به این سایت» یا نمی‌دانم چی چی، عین "حرام" است. چون جمله را روی دیوار خانه‌ای نوشته‌ای که به زور غصبش کرده‌ای. بی‌اجازه صاحب‌خانه‌اش. درست عین همان نمازهایی که برادر ارزشی‌مان از آن روز در نمازخانه پشت دیوار ستاد تبلیغات ما می‌خواند. من برای خودت می‌گویم، یک‌هو دیدی زد به کمرت ها. حالا از من گفتن بود.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥
تگ ها :