باید قورتش بدهی

اگر آدم دلش برای دوست‌هایی که بی‌دلیل یک مدت زیادی نمی‌بیندشان تنگ شود، باید چی کار کند؟ اگر آدم دوست داشته باشد دوستی را که خبر از ایران رفتنش را شنیده بغل کند و باهاش خداحافظی کند باید چی کار کند؟ اگر آدم یک هو سر کارش به یاد اردوی کردستان 8 سال قبل دانشکده بیفتد و دلش برای دوست‌هایی که خیلی وقت است ندیده، بگیرد و بغض توی گلویش قلمبه شود، چی کار باید بکند؟

چرا آدم این قدر باید روابطش زنجیره‌ای باشد که برای ندیدن یک نفر مجبور شود یک عده را کنار بگذارد؟ چرا آدم باید جوری باشد که مدام چیزهای بی‌ربط را به هم ربط بدهد؟

چرا من این قدر آدم بزرگی نیستم که بتوانم برای این حسم کاری بکنم. چرا من نصف عمرم را مشغول سرزنش کردن خودم هستم؟ چرا من جوری حرف می‌زنم که کسی سر درنیاورد؟

دلم گرفته‌ست، دلم عجیب گرفته‌ست، حیف که شب نیست. وگرنه به ایوان می‌رفتم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می‌کشیدم.

پ.ن.: راستی عکس‌های تولد آلا را دیده‌اید آدم دلش می‌خواهد خام خام بخوردش.

 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٠
تگ ها :