اول فکر کن بعد حرف بزن
همیشه برای این که مواظب زبانم نبودم مواخذه میشدم. مادرم میگفت قبل از این که حرف بزنی یک کم فکر کن. تقریبا از نیمه همه مهمانیها از حرکات چشم و ابرو و حالتهای چهره و گاز گرفتن لبش میفهمیدم که هوا پس است و باز مواظب حرف زدنم نبودهام و یک بازخواست درست و حسابی در انتظارم است.
وقتی برای اولین بار با یکی از آن زنبیلهای قرمز سوراخ سوراخ برای مادرم خرید کردم، هم خودش کلی ذوق زده بود و هم من. بعد از ظهر که پدر از سر کار به خانه برگشت برای این که تشویقم کند در حالی که موهایم را نوازش میکرد، بهش گفت: «امروز دخترم برام خریده کرده!»
دلم مور مور میشد از خوشی برای جمله تشکرآمیز دیگری که در انتظارم بود، اما نمیدانم چه حسی بهم گفت که باید تعارف کنم، مثلا میخواستم بگویم کاری نکردم. یا یک چیزی شبیه این. اما گفتم: «دروغ میگه!»
- دختر بد! کسی به مامانش میگه دروغگو!
*****
یک بار دیگر سرسفره و در حالی که داشتم به میشکا و موشکا و مادرشان فکر میکردم، به پدرم گفتم: «بابا کاش تو خرس قطبی نر بودی ما هم بچه خرسات بودیم.»
- دختر بیادب! اول فک کن داری چی میگی بعد حرف بزن!