آخرین ایرانی خوش‌حال

صبح‌ها معمولا عادت دارم در فاصله‌ی دریافت ایمیل‌هایم (که معمولن کارهای آن روزم را مشخص می‌کنند) وب‌گردی کنم. امروز صبح دیدم دوستی پرسیده است که آخرین ایرانی خوش‌حال را کی و کجا دیده‌ایم. راستش از صبح دارم فکر می‌کنم به این که جواب درست این سوال چیست. به خصوص که پرسش‌گرش تاکید کرده، این سوال را به دقت، نه به شعار و با انصاف پاسخ بدهیم و هنوز جواب درست و درمانی برایش پیدا نکرده‌ام. پاسخ‌های زیادی هم پای این نوشته نیست. البته تا این ساعت که من دیده‌ام یعنی 5 بعد از ظهر. شاید بقیه هم مثل من هر چی فکر می‌کنند یادشان نمی‌آید.

اولش فکر کردم شاید برق شادی چشمان دوستی که دیروز داشت از راضی کردن دختری که دوستش دارد صحبت می‌کرد، جواب این سوال باشد. بعد یادم آمد که این برقِ چند ثانیه‌ای و گفته‌هایی که بعدش بین ما رد و بدل شد، نمی‌تواند نماد کسی باشد که حالش به معنی واقعی خوش است.

بعد سعی کردم بهتر ببینم که اصلن حال خوش به چی می‌گویند. اولین نشانه خوش‌حالی چیست؟ خنده؟ بی‌غمی؟ جنب و جوش؟ ... نمی‌دانم. راستش هنوز هم نمی‌دانم. گرچه از صبح مدام دارم بهش فکر می‌کنم. شاید اگر بخواهم توصیف خوش‌حالی را برای خودم ساده کنم، بشود حالی که روز شنیدن خبر قبولی‌ام در کنکور داشتم. دوست داشتم به دنیا لبخند بزنم، برای آینده‌ام برنامه‌ریزی کنم. نقشه بکشم. برای روزهای پیش رو خرید کنم. شعر بخوانم، زمزمه کنم. دوست داشتم زندگی کنم. دوست داشتم این خبر را به همه بگویم و با یادآوری‌اش خوش‌حالی‌ام را دوچندان کنم. دوست داشتم مدام در موردش حرف بزنم. به یادم بیاورم. مزمزه‌اش کنم.

فکر کنم خودش باشد، من آن روز خوش‌حال بودم و ته دلم را یک چیزی قلقلک می‌داد. یک چیزی وادارم می‌کرد بخندم، مهربان باشم، امید بورزم و دوست بدارم. این خوشی چیره بود بر بقیه‌ی احساسم. یادم است آن روزها داروهای خیلی بدمزه‌ای برای زخم معده‌ام می‌خوردم. اما خوشی غالب بود. طعم داروها را از یادم برده بود. پس نشانه‌هایش شاید همین‌ها باشد. حالی خوش که به بقیه‌ی احوالت بچربد و دوام داشته باشد.

من می‌خواهم صادق باشم، می‌خواهم شعار ندهم، می‌خواهم انصاف را رعایت کنم و در کنار همه این‌ها می‌خواهم کسی را سرخورده نکنم و رعایت همه این‌ها کارم را سخت می‌کند.

این روزها اما اغلب آدم‌هایی که می‌شناسم، دوست دارند آن‌چه را که می‌بینند، فراموش کنند، یادآوریش نکنند، دوست ندارند طعمش را مدام مزمزه کنند، ازش حرف بزنند. خبرها را اگر پی می‌گیرند برای شنیدن خبری‌ست که پایان این احساس را نوید بدهد. حتا کسانی را می‌شناسم که می‌ترسند از خواندن خبرها، از دیدن رسانه‌ها. می‌ترسند از طعمی که پی‌گیری خبرها در کام‌شان باقی می‌گذارد.

روزهای عجیبی‌ست این روزها، این آدم‌ها که من می‌شناسم با آن که شاد نیستند، از پایان غم زیاد حرف می‌زنند، آن هم با آب و تاب. این آدم‌ها که من می‌شناسم، ترکیب‌های متناقضی هستند از بیم و امید، یک جورِ غمگینی، امیدوارند و یک جورِ دلتنگی خوش‌بین. این آدم‌ها را شاید نتوانم خوش‌حال بنامم اما هیچ وقت تا این حد پرامید ندیده بودم‌شان. این آدم‌ها بی‌تاب‌اند برای دیدن روزهای خوش. جوان‌ترها و کم‌‌تجربه‌ها از امروز و فردا می‌گویند و با تجربه‌ها از روزی که دور نخواهد بود.

شاید آخرین ایرانی‌های خوش‌حال را من در تجمعات تبلیغاتی مردم در خیابان‌های تهران پیش از انتخابات دیدم. همان‌ روزهایی که مردم می‌خندیدند، دوست داشتند، جنب و جوش داشتند و یک چیزی -انگاری امید- ته دل‌شان را قلقلک می‌داد.

یک حسی، درکی، امیدی هست که به من می‌گوید، آن‌قدرها دور نیست روزی که دیگر مجبور نباشیم برای دیدن یک ایرانی خوش‌حال مژدگانی بدهیم و من «آن روز را انتظار می‌کشم. حتا اگر دیگر نباشم.»

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
تگ ها :