زندگی

این روزها گرسنگی خبرهای خوش بیداد می‌کند. آن‌قدر که هر خبر شیرین را باید مثل لذتی دست‌نیافتنی با ولع بلعید. البته دهانت که تلخ باشد، شیرینی یک خبر خوب چند برابر می‌شود. دیده‌اید مثلن ترکیب یک قهوه تلخ و طعم شیرین یک کلوچه‌ی سیب چه ترکیب خوشایندی می‌شود؟ خبرهای خوش این روزها همین‌طور هستند با این تفاوت که شما از تلخی قهوه هم لذت می‌برید اما از تلخی اخبار بد نه. دیشبم با یک سرشب تلخ شروع شد. صبحش خبر کشته شدن دایی نیما نامداری را خوانده بودم. علی «ای ساربان» نامجو را گذاشته بود و «فال ورق» کامپیوتری می‌گرفت و من حین آشپزی گریه می‌کردم. همین طور بی‌خودی. تصورش را که می‌کنم می‌بینم چه صحنه‌ی خنده‌داری می‌شود. اشک می‌ریختم و اشک‌های شور می‌رفت توی دهنم و حالم را بهم می‌زد. اشک می‌ریختم و پیازها را تفت می‌دادم.

در دوران دانشگاه دوستی داشتم که بهش می‌گفتم بانوی اشک و دستمال. بس که دل‌تنگ خانواده‌اش بود و برای‌شان اشک می‌ریخت. این روزها خودم شده‌ام بانوی اشک و دستمال. فکر کنید چند روز پیش ضبط صوت تاکسی «خیلی وقته سایتو بر سر ندارم» پخش می‌کرد و من گریه می‌کردم. با خودم گفتم: «همین روزهاست که با "خوشکلا باید برقصن" هم اشک بریزم. نکنه افسرده شده‌م؟»  

اما زندگی همیشه در عین تلخی یک روی دیگرش را بهتان نشان می‌دهد. همیشه می‌خواهد حالی‌تان کند که نباید زیاد جدیش گرفت. به خصوص اگر اینرسی‌تان برای ماندن در یک حالت غم‌انگیز زیاد باشد. یعنی وقتی با یک قیافه حق‌ به جانب بروید توی لاک غصه‌خوری، می‌زند توی ذوق‌تان که «هی فکر کردی چه خبره؟ باز خودتو جدی گرفتی؟» و بعد تلفن‌تان زنگ می‌زند که نشان‌تان دهد، تلفن را همیشه نساخته‌اند برای خبرهای بد. یک وقت‌هایی می‌تواند کل دل‌خوشی دنیا را بیاورد توی دل‌تان. یک وقت‌هایی می‌تواند حالی‌تان کند که زندگی با همه وسعتش با همه زیبایی‌هایش مثل یک رود جریان دارد. می‌توانی ماهی باشی و باهاش شنا کنی یا سنگ و روی بسترش بمانی. زندگی می‌رود بدون این که ازت بپرسد می‌خواهی همراهش بروی یا نه و برخلاف میلت بهت ثابت می‌کند که «آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی مهم نیستی. دوست داشتی با من بیا تا چیزهای زیادی نشانت بدهم و نخواستی همان‌جا بمان تا عبور لحظه‌هایم فرسوده‌ات کند.»

نیم ساعت بعد من سرخوش بودم. مثل وقت‌هایی که توی ظل گرمای تابستان با برادرم توی حیاط خانه آب بازی می‌کردم.

این پست را با تمام کلمات ناچیزش که در وصف دلخوشی دیشب من از شنیدن دو خبر خیلی خوش، کاملن ناتوان است، تقدیم می‌کنم به مهین عزیزم و توحید و شبنم نازنین، که یک بار دیگر یادم آوردند، زندگی، زیبا و پرطنین در حال جاری شدن است. باید بزرگ و عزیزش داشت. باید قدرش دانست و برایش تلاش کرد.

با همه وجود برای‌تان روزهای خوش آرزو می‌کنم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱۳
تگ ها :