کی میتوانم دوباره بخندم؟
تمام سرم داغ شده بود. گوشهایم نمیشنید، شاید به همین خاطر بود که سوالهای همکارهایم را بیپاسخ میگذاشتم.
با این که از قبل میدانستم که قرار است، چه چیزهایی را در این اعترافات بشنوم، نمیدانم چرا این قدر آب دهانم غلیظ شده بود. چی قرار بود بشود مگر؟ چی انتظار داشتم بشنوم؟ مگر هر روز خدا نمیگفتم کاش زودتر اعتراف کنند برگردند پیش خانوادههایشان. پس چرا این قدر وارفتهام موقع خواندن اعترافهای ابطحی. همان ابطحی که همیشه با آوردن اسمش نیشم خودبهخود باز میشد و کلمه «تپل» میپرید وسط حرفهام. همان ابطحی که نوشتههایش را حتا توی روزهای ناامیدی از خاتمی میخواندم تا ببینم امروز چی برای گفتن دارد.
حالا چرا این طوری کج و کوله شدهام؟ نگران چی هستم؟ نگران این آدمهایی که برای خلاص شدن حاضرند به قتل پدرشان هم اعتراف کنند؟ نگران کسانی که این اعترافها را میشنوند و عزمشان جزمتر میشود در لعن و نفرین دیگرانی که این روزها کشته شدهاند، زندانی شدهاند، کتک خوردهاند؟ نگران آنهایی که میخواهد سری تکان بدهند و بگویند؛ ای بابا این هم که «تو زرد» از آب در آمد؟ نگران آنهایی که رسانهای جز صداوسیما ندارند؟ یا نگران خودمام؟ نگران کسی که همه جا توی بوق و کرنا کرده بود: «سعی کنید فکر کنید به حال و روزشان، برای یک ساعت خودتان را جای آنها بگذارید»، اما ته دلش چیز دیگری میخواست؟
«نه، با خودت کنار نیامدهای هنوز دختر! زبانت را آموزش دادهای دلت را نه. چی میخواستی بشود؟ نکند هنوز هم بدت نمیآید یکی را قهرمان کنی، بعد با آب و تاب ازش حرف بزنی، بهش ببالی و قابش کنی بزنی به دیوار اتاقت؟»؛ هی به خودم میگویم و آه میکشم. نه من قهرمان نمیخواهم. من فقط میخواهم بدانم که چی قرار است به سرشان (سرمان) بیاورند. کسی که اعتراف میکند، با رمز تقلب مردم را کشانده به خیابانها که آشوب کند، عاقبتش، مجازاتش چیست؟
حالم که بهتر شود باید فکر کنم که چند وقت طول میکشد تا باز بتوانم با یادآوری این قیافههای غمگین تکیده دوباره لبخند بزن.