خرج که از کیسه مهمان بود ...
«مسافران با در دست داشتن وصیت نامه خود به سالن انتظار پرواز مراجعه کنند.»
یادم نیست چند سال پیش بود، که دوستی به طعنه درباره پروازهای ناامن ایران چنین جملهای را به کار برد. این روزها که خبرها از در و دیوار برایمان میبارند، این جمله بیش از شوخی یک واقعیت است، واقعیتی تلخ که نمیشود بهش خندید یا از کنارش گذشت. چی دارد به سرمان میآید؟
درست است که مجموع اتفاقهای این روزها نشان داده، جان انسانها کمبهاتر از آن است که لازم باشد برای حفظش، برای گرامی داشتنش کوششی کرد و درست است که حادثههای مشابه نشان داده کسی قرار نیست کاری بکند برای من و شمای مسافری که تنها جرممان زندگی در کشوریست که نباید باهاش مبادلهی تجاری داشت، درست است که ما سالها ناخواسته بهایی را پرداختهایم که هرگز به پرداختش راضی نبودهایم، اما خودمان که میتوانیم کاری بکنیم برای خودمان. برای جانهای عزیزی که مفت و مسلم در این حادثهها فدا میشوند و اهمیتشان در کشور ما حتا آنقدر نیست تا به اندازه خبر «لنگه کفش خوردن بوش» در رسانههایمان منعکس شوند. میتوانیم گامی برداریم برای لغو این تحریم که نتیجهای جز فدا شدن هموطنان ما نداشته است. پیشنهاد حامد قدوسی را بخوانید.