سایهها میدانندکه چه تابستانیست
خودم هم باورم نمیشود که توی این یک ماهه تا این حد پریشان و رنجور شده باشم. نشستهام پشت میز کارم و هرکاری میکنم نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم. همانطور که این روزها توی اتوبوس، خیابان، توی صف نانوایی یا موقع رد شدن از جلوی سلمانی محل که همسر و دخترش را توی حوادث اخیر از دست داده باید مواظب اشکم باشم.
روجا میخواست بداند که این فقط خودش است که توی کوچه و خیابان این همه حجله میبیند برای جوانهای تازه مرده؟ و من بیاختیار اشکم سرازیر شد وقتی یاد تعداد حجلههایی افتادم که توی مسیر خانه به کار میبینم. که هر کدامشان یک داغاند به دل مادری، پدری، همسری شاید یا فرزندی.
با ترس و لرز بغضم را قورت میدهم و صفحه را باز میکنم. یک هواپیمای مسافربری دیگر با 168 سرنشین. خدایا چه تابستانی بود این تابستان؟ چرا تمام نمیشود؟