کابوس

کابوس می‌بینم این شب‌ها. کارهایی را که در بیداری زشت‌شان می‌دارم، کارهایی را که گمان می‌کنم از من برنمی‌آید، با آسودگی عجیبی انجام می‌دهم.

کسی را کشته‌ام با شلیک گلوله‌ای. کسی که می‌شناسمش. سرش را جدا کرده‌ام از تنش و پنهان کرده‌ام که بازش نشناسند و با آن‌که های های برایش گریه می‌کنم، توجیهاتی می‌آورم که وجدانم را آرام کنم. وجدانی که راحتم نمی‌گذارد.

یکی از دوستانم را با زنی که همسرش نیست دیده‌ام، در حالی که با آسودگی سرخوشانه‌ای به همسری که می‌پنداشتم عاشقش بوده، خیانت می‌کند. در لحظه‌ای که دارم برای تلخی این خیانت گریه می‌کنم با خودم می‌گویم اصلن معنی آزادی چیست؟ چه معنی دارد که آدم تا آخر عمر به کسی وفادار باشد؟ اصلن مگر می‌شود آدم برای همیشه عاشق کسی باقی بماند؟ این یک جایگزین است برای طراوت بخشیدن به زندگی قبلیش، باید بهش حق بدهی و با این توجیهات برای روح دردمندم مرهم می‌سازم. حتا توی خواب هم از توجیهاتی که به ذهنم رسیده تعجب می‌کنم.

کوچه شلوغ است، یک عده با لباس‌های سیاه و چهره‌های پوشانده دارند اهالی کوچه را دنبال می‌کنند. با ترس و لرز از پنجره‌ی راهروی ساختمان بیرون را نگاه می‌کنم. یک نفر نفس بریده و ترسان زنگ خانه را می‌زند. می‌توانم در را باز کنم و پناهش بدهم. می‌توانم بی آن که کسی بفهمد کمکش کنم خودش را از وحشت کوچه برهاند. اما این کار را نمی‌کنم. با خودم می‌گویم: «تو که مسئول جان همه نیستی، در را باز کنی و شناسایی شوی می‌خواهی چه کار کنی؟ اصلن اگر در را باز کردی و خودش  آدم خطرناکی باشد چه؟» برای آن که چشمم را از نگاه التماس‌آمیزش بدزدم، پنجره را می‌بندم.

کابوس‌ها دیوانه‌ام کرده‌اند. از خواب که می‌پرم از خودم خجالت می‌کشم. تا امروز فکر می‌کردم این کارها توی خواب هم ازم برنمی‌آید. اگر توی بیداری هم چنین کارهایی از دستم بربیاید؟ چرا دست از سرم برنمی‌دارند؟

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢۳
تگ ها :