از دوست داشتن
چند وقت پیش یک جایی خواندم که ریشه بسیاری از بیماریها در ناهنجاریهای روحی مثل حرص، حسد، کینه و نفرت و ... است.
راستی چرا این قدر خسیسیم توی دوست داشتنهایمان؟ چرا همدیگر را دوست نداریم؟ چرا تا یکی را میبینیم دنبال این هستیم که چه بدیهایی دارد، کجایش کج و کول است، چهقدر غیرقابل تحمل است، چهقدر روی اعصابمان است؟ چرا توهم داریم که هدف خدا از خلق عالم و آدمش خوشآیند ما بوده است؟ چرا به خودمان اجازه میدهیم که گاهی وقتها بی هیچ دلیل قانع کنندهای واقعا بدون هیچ دلیلی از هم بیزار باشیم. چرا اینقدر در مورد کارهای کم اهمیت دیگران کنجکاو و دقیقایم و با ربط دادن آنها به خودمان دلایل واهی میسازیم برای بیزاری از هم؟
من فکر میکنم ما دیگران را دوست نداریم، چون خیلی وقتها آنها را مزاحم خودخواهیهایمان میبینیم و همین آزارمان میدهد. بعد همهی این کینهها و نفرتها و حرصها قلمبه میشود و از سر و دست و قلب و مغز و کبد و کلیههایمان میزند بیرون.