چرا این طور به جان هم افتاده‌ایم؟

«بس کنید دیگه خفه مون کردید خاک بر سر همه مون که نه جنبه ی پیروزی داریم نه شکست. داریم به هر خار و خاشاکی چنگ می زنیم که بگیم نه ما شکست نخوردیم و فلان و فلان... رودست خوردیم حالا می گید چکار کنیم بریم بمیریم؟ مشکل از خودمونه که همیشه جوگیریم و هیچ وقت درک درستی از جامعه مون نداریم. با یه غوره سردیمون میکنه با یه مویز گرمی... حق مونه ...
حالا همه بریزن سر پدر بزرگ بیچاره ی من که قانع ش کنن اشتباه کرده به احمدی نژاد رای داده که بعدشم سکته کنه و بیفته گوشه بینارستان... نخیر اقا جان خوب کرده رای داده نوش جونش این پیروزی ... اصلا گور پدر همه شون حالا می خواستید موسوی رای بیاره که چی بشه؟ که چند روز کیفور بشیم و بعد چهار سال همون بلایی رو سرش بیاریم که سر خاتمی آوردیم؟؟؟»

این‌ها صحبت‌های فاطمه است، مامان آلا. نمی‌دانید این حرف‌ها چه اندوهی به دلم آورده. از دیدن آن چه که به سرمان آمده. از دیدن آن چه که برای فاطمه و خانواده‌اش اتفاق افتاده و بعید نیست تا همین یکی دو روز آینده برای خیلی از ما پیش بیاید.

حقیقت این است که ما را انداخته‌اند به جان هم. آدم‌هایی که تا دیروز با هم دوست و رفیق و همراه بودند، حالا شده‌اند دشمن سرسخت یکدیگر. اصلا چه نیازی به پلیس و نیروی لباس شخصی دارند؟ ما خودمان دخل یکدیگر را می‌آوریم و بعد ادعا می‌کنیم که قلب‌مان برای دموکراسی می‌تپد. این‌ها صحنه‌هایی‌ست که در این روزهای گذشته خود من چند موردش را با چشمان خود در مترو و اتوبوس و محافل جمعی مردم دیده‌ام.

فاطمه عزیزم! من از اتفاقی که برای تو و خانواده‌ات افتاده کاملا بی‌خبر بودم و حالا از تصور این که مرد نازنین و بزرگواری مثل پدربزرگ تو قربانی رفتارهای احساساتی و ناسنجیده ما شده است، واقعا متاسفم. اما از خودت پرسیده‌ای واقعا چرا این اتفاق‌ها افتاد؟ مگر ما همیشه به قول خودت جوگیر نبودیم؟ پس چرا این بار باید چنین فجایعی رخ دهد؟ مگر ما همان‌هایی نیستیم که تا دیروز در دو سوی خیابان برای هم دست تکان می‌دادیم؟

فاطمه عزیز! ما نیامده بودیم که به جان هم بیفتیم. ما آمده بودیم مثل چند تا آدم بالغ برویم به شیوه‌ی دنیای امروز برای کشورمان یک رییس جمهور انتخاب کنیم و مطمئن هستم اگر حتا با نتایج منطقی‌تر و در فضایی عادلانه‌تر باز هم به همین رییس جمهور می‌رسیدیم (نه با اختلاف نزدیک به دو برابر مجموع آراء دیگر کاندیداها) هیچ وقت تا این حد عصبانی و مستاصل نبودیم. خودت می‌دانی که دست کم برای من گزینه ایده‌آل هیچ یک از کاندیداهای این دوره نبودند و اگر با همه وجود خواهان تغییر شرایط فعلی کشورم نبودم، شاید در این دوره به دلیل نداشتن گزینه در انتخابات شرکت نمی‌کردم.

فاطمه صبور و مهربان من! خودت می‌دانی که دغدغه‌ی همه آن جوان‌هایی که این روزها تنها قربانیان درگیری‌های شهری هستند، نه موسوی، کروبی و نه هیچ کس دیگری که اهانتی‌ست که به آن‌ها شده است. این جوان‌ها بیش از آن که از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به تنگ آمده باشند از بازی وحشتناکی که با آن‌ها شده،خشمگین‌اند. از نمایش اقتداری که با حضور آن‌ها در پای صندوق‌ها به جهان نشان داده شده و امروز ازشان به «چهار تا خس و خاشاک» یاد می‌شود. از این که این انتخابات را مثل یک طعمه برای به دام انداختن‌شان علم کردند و حالا بعد از فعالان و روشن‌فکران‌شان معلوم نیست نوبت کی به خود آن‌ها برسد که سر از زندان‌ها و تبعیدگاه‌ها درآورند. از این که یک شبه در یک اقدام توهین‌آمیز که حتا در دیکتاتورمآب‌ترین کشورهای دنیا هم اتفاق نمی‌افتد، همه درهای جهان را به روی‌شان بسته‌اند.

فاطمه عزیزم! دیشب ریخته‌اند «کوی دانشگاه‌» همین جوان‌هایی را که تا دیروز مظهر قدرت و اقتدار ایران اسلامی می‌نامیده‌اند، به قصد کُشت زده‌اند و چندتایی را معلوم نیست به کجا برده‌اند. جوان‌های دانشجوی دور از خانواده و بی‌پناه را. آیا به نظر تو این جوان‌ها به اندازه پدربزرگ تو بی‌تقصیر نیستند؟ آیا به نظر تو فقط به این دلیل که چند نفر آدم عجول و احساساتی چنین رفتاری با پدربزرگت  کرده‌اند باید همه خفه شویم و جفایی که با ما شده است را بپذیریم؟

فاطمه جان! آیا اگر انتخابات را در فضایی قانونی و به دور از تنش و با حضور نماینده‌های قانونی کاندیداها برگزار کرده بودند، ما باز هم به آرای 24 میلیونی رییس جمهور فعلی اعتراض می‌کردیم؟ اصلا مگر به قول تو ما در یک انتخابات شکست نخورده‌ایم و رییس جمهور فعلی با 24 میلیون نفر پشتوانه پیروز نشده؟ حالا اصلا ما جنبه پذیرش شکست را نداریم، داشتن 24 میلیون نفر پشتوانه یعنی همراه داشتن اکثریت و همراه داشتن اکثریت با ترسیدن از اعتراض اقلیت مغایر است. این اقلیت خس و خاشاک معترض این قدر هراس برانگیزند که نباید بهشان اجازه اعتراضات آرام خیابانی داد؟ باید ریخت سرشان، کتک‌شان زد، باید همه مجراهای ارتباطی‌شان را مسدود کرد، باید مثل لکه ننگ دنبال شستن و زدودنشان بود؟

فاطمه! احساسات تو درباره پدربزرگت ستودنی و صد در صد قابل احترام است. به گمان من خود کسانی که موجب این اتفاق تلخ شده‌اند حتما الان پشیمان‌تر از همه‌اند. اما قبول کن که نمی‌توان به این بهانه از همه مردم خواست سوال‌های خود را بی‌پاسخ بگذارند. شاید اگر از روز اول انتخابات در فضایی شفاف‌تر و عادلانه‌تر برگزار می‌شد هیچ یک از اتفاقاتی که امروز شاهد آن هستیم رخ نمی‌داد. ما جماعت جوگیر با یک غوره سردی کرده، فقط چند تا سوال داشتیم که می‌شد در فضای آرام‌تری به آن پاسخ داد. چند تا سوالی که شاید فردا بچه‌های‌مان از ما بپرسند چرا برای یافتن پاسخ‌شان تلاشی نکردیم.

شاید اگر کمی آرام‌تر و منطقی‌تر به موضوع نگاه کنیم فردا جواب‌های منطقی‌تری برای سوال‌های احتمالی «آلا»های‌مان داشته باشیم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٥
تگ ها :