شجاعت

 

پریسا آخرین نفری بود که زنگ می‌زد. با صدای عزادار. گفت: «همه‌مون رو کشتند مولود، دفن‌مون کردند، گفتند یا خفه شید یا از این کشور برید. از این جایی که خونه‌مونه. کجا بریم وقتی ریشه‌مون این‌جاست.»

چه قدر درد دارد که به زور بهت بگویند این جا خانه‌ی تو نیست. این خانه‌ای که این طور دوستش داری و بهش دل بسته‌ای. خودم هم می‌دانستم که خندیدن و دلداری دادن آدم‌هایی که همه از صبح با صداهای لرزان از خشم و سرخوردگی تماس می‌گیرند، تا سهم دل‌شکستگی و سرخوردگی‌شان را با هم قسمت کنند، چه کار خنده‌داری‌ست. آن هم وقتی که حال خودت از همه بدتر باشد.

 تا اعماق جان سوخته بودیم همه‌مان. بیش‌تر از یک ماه با خودت فکر کنی که خدا را شکر چه کشور آزادی شده این جا، چه انتخابات اصول‌مندی، چه قدر همه چیز مدنی و گل و گلاب است. مردم تجمع می‌کنند، هواخواهی می‌کنند بدون این که خون از دماغ کسی بریزد. چه قدر متمدن شده‌ایم. به هواداران کاندیدای مخالف لبخند می‌زنیم و برای‌شان دست تکان می‌دهیم. آخر دعوا که نداریم روز انتخابات معلوم می‌شویم جمعیت کدام‌مان بیش‌تر است. و بعد یک هو کسی با سیلی از خواب بیدارت کند. با یک سیلی دردآور و وحشیانه.

امروز اما، حالا که به قول نیک‌آهنگ کوثر تردید در نتیجه انتخابات به یقین بدل شده، همان آدم‌ شجاع راست‌گوی از هیچ چی نترس، همه سایت‌های‌مان را فیلتر کرده، سیستم پیام کوتاه‌مان را ترکانده، اینترنت کل کشور را با اختلال روبه‌رو کرده، بر روی رسانه‌های تصویری‌مان تا حد مرگ پارازیت انداخته، جشن پیروزی‌ش را با به خاک و خون کشیدن همین جوان‌هایی که تا دیروز با شعار آزادی کشانده بودشان به پای صندوق‌های رای، تکمیل کرده است.

شجاعت که شاخ و دم ندارد. شجاعت تعریف دارد و تعریفش همان چیزی‌ست که داریم با چشم‌های‌مان می‌بینیم.

حالا هادی هی بیاید به ما دلداری بدهد که سرتان را بالا بگیرید و تخمین دقیق‌تری از جامعه‌تان داشته باشید و ما بمانیم که چه طور می‌شود به این تخمین شبهه برانگیز خنده‌دار صحه گذاشت؟ چه طور می‌شود خندید؟ چه طور می‌شود شور زندگی داشت؟

 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٤
تگ ها :