نشستهام و گوش میدهم
نشستهام و گوش میدهم. این تنها کاریست که در چنین مواقعی میشود کرد. چون معتقدم کسی را که خواب است میتوانی بیدار کنی اما کسی را که خودش را به خواب زده نه. همهشان تحصیلکرده و اغلبشان هنرمندند. نشستهام و توی ذهنم یک جور بیرحمانهای گفتهها و حرفهایشان را پیشبینی میکنم و از بد حادثه همانها را میگویند. حتا تا اندازهای اطمینان دارم اگر دو سال پیش توی این چنین جمعی صحبت از حملهی نظامی آمریکا شده بود، با وجود ظاهر روشنفکرنمایشان میگفتند: «من که از خدامه، بالاخره یکی باید بیاد نجاتمون بده. بدتر از اینی که الان هستیم چی میخواد به سرمون بیاد.»
آدمهایی که همیشه از اشتباهات جمعی که حرف میزنند میگویند: «اینها ال کردند، آنها بل کردند.» و هیچ کدامشان هم، هیچ وقت به درستی مشخص نمیکنند که اینها و آنها چه کسانی هستند.
این جمع 30-20 نفره معتقدند که رییس جمهور کشورشان از قبل معلوم است. معتقدند که هیچ کسی، فرقی با آن یکی ندارد. معتقدند در مسیری که از قبل معلوم شده فرقی نمیکند که کی راننده باشد. معتقدند که یک جوری باید روی آنهایی را که میخواهند سر تعداد رایها مانور بدهند، کم کرد. انگار که حافظهی تاریخیشان را از دست داده باشند.
این جمع 30-20 نفره مدام با تحقیر از روستاییهایی حرف میزنند که برای سنار سهام عدالت و سه شاهی سرانه یارانه، حاضرند به هر کسی که وعده بالاتری بدهد رای بدهند. از آدمهایی حرف میزنند که خودشان را جزو آنها نمیدانند. این جمع 30-20 نفره تافته جدابافتهاند.
نشستهام و با غصه فکر میکنم که امشب چند تا از این جمعها میتوانی جاهای مختلف این کشور پیدا کنی؟ یعنی چندتا؟