مرگ برای همسایه
امروز صبح همسایههایمان به بهانهی سر و صدای ماشین سنگسای شهرداری حسابی از خجالت کارگرهای افغانی بیجیره مواجب شهرداری درآمدند. رفتار ما با مهاجرهای همسایه به خصوص افغانیها همیشه مایهی شرمساری من بوده است. مدرسه که میرفتم دو تا همکلاسی افغانی داشتم که تا آخرین سالهای همکلاسی بودنمان همیشه فکر میکردم که مشهدی هستند. یعنی خودشان این طور وانمود میکردند. از ترس نگاهها و تحقیرهای احتمالی ما که مثلا دوستشان بودیم و همکلاسیشان.
خوب یادم است که آن روزها مربی بهداشتمان سر صف میگفت، حواستان باشد با افغانیها دست ندهید یا با آنها روبوسی نکنید، چون 90 درصدشان مبتلا به سل، تیفوس یا حصبه هستند و حالا از تجسم این که آن دو خواهر آرام و زیبا و دوستداشتنی همهی این جملههای بیرحمانه را صبحها سر صف صبحگاه تاب میآوردهاند و احتمالا میکوشیدهاند که بغضشان را همان جا توی همان صف قورت بدهند تا مشتشان را سر کلاس وا نکند، دلم ریش میشود.
البته آموزشهای غیررسمی نژادپرستانهای که همه ما از کودکی با آنها بزرگ شدهایم به سادگی ما را در ریشخند کردن و تحقیر هموطنان خودمان هم آزاد میگذارد. در دست انداختن لهجهها و فرهنگها، در کوچک شمردن آداب و رسوم قومی هموطنانمان و در کلی نگری درباره خصوصیات منفی قومیتها. که خیلی وقتها آدمها را مجبور میکند تا خودخواسته هویتشان را پنهان کنند، لهجه یا زبان مادریشان را با دست خودشان دفن کنند و برای از بین بردنش به صورت جدی برنامهریزی کنند. زبان بومیشان را به کودکانشان نیاموزند و نادانسته به مدفون شدن آیینها و فرهنگهای ارزشمند قومی خود دامن بزنند.
اما برخورد تحقیرآمیز ما با مهاجران افغانی از نوعی دیگر است. طوری که من همیشهی خدا از مرور تصاویری که از برخورد با این قشر دیدهام، شرم داشتهام. تصور برخورد تحقیرآمیز با آدمهای معمولا زحمتکش و شرافتمندی که همزبان و همکیش ما هستند سبب میشود در مقابل گلایههای هموطنان مهاجرم به کشورهای اروپایی و برخوردهای نژادپرستانه با ایرانیهای به ویژه مسلمان، توی دلم بگویم، «از هر دستی بدهی از همان دست هم میگیری».