کی ما را این طور بار آورد؟ کی به ما یاد داد که برای آسوده بودن، برای در امان بودن باید همه چیز را طوری گفت که به هیچ کی بر نخورد؟ که بهمان گفت که مثل مامور انتظامات راهروهای مدرسه بایستیم بالای سر آدمهایی که دوستشان داریم مواظب باشیم کاری نکنند که زندگیشان به خطر بیفتد. و توی این رفتارمان آنچنان قاطع و حق به جانب باشیم که فکر کنیم میتوانیم برایشان تصمیم بگیریم کاری را بکنند که ما میپسندیم، به جایشان فکر کنیم و خوب و بد را نشانشان بدهیم. کی نشانمان داد که امنیه بگذاریم برای اندیشهها و حرفهای خودمان که از این «چاردیواری»های فرضی زهرماری خودمان آنورتر نروند. کی یادمان داد جوجهدیکتاتورهای آبرودار باشیم؟ کی این طور تربیتمان کرد که برای راحت بودن به طرز بزدلانهای حقیقت را مخفی کنیم که مبادا کسی ازش ناراحت شود؟
مدام نشستهایم و سر پیکان را گرفتهایم به طرف دیگرانی که قیچی به دست نشستهاند به سانسور کردن. این قدر که یادمان میرود همهمان شدهایم یک پا سانسورچی قیچی به دستی که آزادگی را برای همه چیز فدا میکنند. همه رفقای بلاگری که «نظردانی»هایشان را میبندد از فرداش نوشتههایشان یک جور دیگر میشود. چرا آخر؟ این برای دیگران بودن و زندگی کردن را کدام شیرپاک خوردهای به ما یاد داده که براق شدهایم به دهن یکدیگر که چی میگوییم درباره هم و چی میگویند دربارهمان؟
انگار آزاده بودن، آزاد اندیشیدن و آزاد رفتار کردن کاری است که هیچ وقت توی زندگیمان یاد نگرفتهایم. بیشتر از همه خودم را میگویم. بس که عصبانیم از دست خود «خودسانسور»م.