خواب

 

می‌خواستم روی کاناپه دراز بکشم که یک‌هو دلم هرّی ریخت. دسته بالشت مانند و قلمبه کاناپه یک خاطره‌ی دور، یک تصویر وحشتناک را در دلم زنده ‌کرد که نمی‌دانستم چیست، اما ازش می‌ترسیدم. به طرز غریبی ازش می‌ترسیدم. مثل جن‌زده‌ها نشستم و دسته کاناپه را با حیرت نگاه کردم.

بچه که بودم چند کابوس تکراری خیلی وحشت‌ناک می‌دیدم که بعدها فهمیدم خیلی از کودکان آن را می‌بینند. مثلا خواب می‌دیدم که توی اتاق دربسته‌ای گیر افتاده‌ام و هرچه مادرم را صدا می‌کنم صدایم به گوش کسی نمی‌رسد. یا خواب می‌دیدم یک جادوگر خیلی زشت و نفرت‌انگیز یکی از اعضای خانواده‌ام را جلوی من شکنجه می‌دهد.

اما توی وحشت‌ناک‌ترین این کابوس‌ها، یک گوی غلتان که اولش کوچک بود و بعد یواش یواش خیلی بزرگ می‌شد با رنگ‌های قهوه‌ای و عسلی و خاکستری نامنظم، مثل یک قاتل دنبالم می‌کرد و من هر چه تند می‌دویدم باز پشت سرم می‌آمد. این کابوس، وحشت‌ناک‌ترین تصویر زندگی من بود و اندیشه‌ی دیدنش سبب می‌شد که از رفتن به رخت‌خواب بیم داشته باشم. و حالا بعد از گذشت 26-25 سال دسته کاناپه به شکل غریبی من را یاد آن گوی غلتان قاتل می‌انداخت. الان بعد از گذشت این همه سال؟ خودم هم نمی‌دانم چرا.

سال‌ها پیش فهمیدم که کابوس دیدن در میان کودکان پدیده‌ی معمول و رایجی‌ست و کودکان به دلیل داشتن ذهن بی‌نظم و ساختارنیافته خواب‌های آشفته یا کابوس می‌بینند که اتفاقا رایج‌ترینش همان تعقیب شدن به وسیله یک حیوان یا یک جسم نا شناس یا یک انسان است. کودکان رویاپرداز یا احساساتی نسبت به دیگر کودکان بیش‌تر کابوس می‌بینند. اما اگر پدر و مادر به این موضوع بی‌توجه باشند این پدیده عادی به یک مشکل روانی برای کودکان بدل خواهد شد.

خوب یادم است که آن روزها تنها چیزی که من را از چنگ اضطراب و وحشت بعد از دیدن آن خواب‌ها نجات می‌داد، آغوش مادرم و توضیحات مهربانانه‌ی او درباره ماهیت خواب بود.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠
تگ ها :