نسیان

یادم نمی‌آمد که جمله اصلیش چی بود یا حتا از کی بود، همین‌قدر یادم بود که مضمونش این بود که هیچ رفتار یا صفتی از سوی دیگران آزارت نمی‌دهد مگر آن‌که انعکاسی از یکی از صفات درونی خودت باشد. از همان‌هایی که دوست داری نداشته باشی‌شان و هی می‌خواهی دورشان کنی از خودت و نمی‌توانی. حالا اصلش هر چی که بود، من بدجوری بهش معتقد بودم و این حقیقت وقتی که مثلا می‌زدم توی پر و بال آدم‌هایی که فخرفروشی می‌کردند، یا وقتی که از دست آدم‌های لجباز حرص می‌خوردم، یا آن موقع که از یک اظهارنظر غیرکارشناسانه خونم به جوش می‌آمد، برایم بیش‌تر روشن می‌شد. این‌ها همه تکه‌هایی از من بود که می‌خواستم نداشته باشم‌شان و نمی‌توانستم. تکه‌هایی که دوست‌شان نداشتم. آن قدر که با دیدن شمه‌ای از آن‌ها این طور برآشفته می‌شدم.

تصمیم گرفتم تمرین کنم و حالا مدت‌هاست که به وسط‌های تمرین که می‌رسم یادم می‌رود که چه تصمیمی گرفته بودم. فراموش‌کارم، درست مثل اسمی که برایم گذاشته‌اند: انسان.

پانوشت: توی فاصله‌ی نوشتن این پست، گفتم کمی جست‌وجو کنم شاید بتوانم اصل جمله را بیابم، اصلش ظاهرا این است:

«اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند.»    هرمان هسه

 


  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠
تگ ها :