بچهها
تغییر یا بهتر بگویم پیشرفت سریع دنیای کودکان و تفکرات کودکانه که نسبت مستقیمی با پیشرفت دنیای رسانه دارد، یکی از چیزهاییست که ذهن من را زیاد به خودش مشغول میکند. یادم است چند وقت پیش سوار اتوبوسی بودم که گفتوگوی فلسفی دختربچهی سه یا چهار سالهای با مادرش درباره وجود خدا توجهم را به خودش جلب کرد:
: مامان خدا شوخیه یا جدیه؟
- خب معلومه دخترم جدیه.
: پس اگه جدیه کجاست؟
- ما نمیتونیم خدا رو ببینیم؛ یعنی هیچ کس نمیتونه ببینه.
: خب اگه نمیتونیم پس از کجا میدونیم که هست؟
- ببین دخترم خدا همه ما رو به این دنیا آورده و همه درختا و حیوونا رو اون آفریده.
: یعنی منم اون به این دنیا آورده؟
- آره خب!
: آخه من رو که تو به دنیا آوردی، پس یعنی تو خدایی؟
یادم است که مادر بد جوری کم آورده بود و برای پاسخ به هر کدام از این سوالها کلی مِن و مِن میکرد. شاید با خودش فکر میکرد که برای اولین بار که به وجود خدا شک کرده چند ساله بوده و اصلا آیا این شک را با کسی در میان گذاشته و تلاشی کرده برای از بین بردن آن یا نه.
همه اینها را گفتم که بگویم دیروز سارا اول ازم پرسید که غذای ماهیها هم مثل آدمها هضم میشود یا نه و بعد که جواب مثبت دادم ازم پرسیده که اگراین طور است چرا حضرت یونس توی شکم ماهی هضم نشده؟ حتما میتوانید قیافهی درماندهام را حدس بزنید، نه؟