سرنوشت

«گلی خانوم» غمگین است. «گلی خانوم» که غمگین باشد دست و دلش به کار نمی‌رود. «گلی خانوم» که غمگین باشد، حواسش این‌جا نیست. پیش‌تر، از دختر و دامادش برایم گفته. از این که چه‌قدر دخترش را اذیت می‌کند. اصطلاح «خانم‌باز» را برایش به کار می‌برد: «ورزشکاره، قهرمان ملیه، مدال جهانی آورده، اما دل به زندگیش نمی‌ده، خانم‌بازه». مردک از دختر 16 ساله تا زن 50 ساله به کسی «نه» نمی‌گفته و عوضش زن بیچاره را گاهی با «عزیزم غلط کردم»ها و گاهی با «مشت و لگد» راضی می‌کرده که راحتش بگذارد.

می‌گوید: «درست بشو نبود مولود خانوم. فردا طلاق می‌گیرند.» و این جمله‌ی آخرش آن‌قدر پر از درد است که دلم را ریش می‌کند. دلش پیش نوه‌‌ی سه و نیم ساله‌اش است که باید بسپارندش به پدر.

خودم می‌دانم که هیچ حرفی نمی‌تواند آن همه غم را تسکین دهد. می‌گویم: «گلی خانم هیچ زنی نمی‌تونه چنین زندگی رو تاب بیاره. بالاخره این اتفاق می‌افتاد، دیر یا زود و هر چه زودتر بهتر. امروز دخترتون یه بچه داره، هنوز جوون و سالمه، امیدهای زیادی برای ادامه زندگی واسش هست، 10 سال بعد می‌شه یه زن ناامید با احتمالا بچه‌های بیش‌تر که نه تن سالمی داره و نه روان سالمی و هنوز هم چاره‌ای جز طلاق نداره. طلاق گرفتن بده اما از اون بدتر هم زندگی فعلی دخترتونه».

چشم‌هایش پر از اشک می‌شود: «هر کی یه سرنوشتی داره دیگه.»

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
تگ ها :