سید

 

نزدیکی خانه ما یک خانه قدیمی‌ست که سر درش نوشته‌اند «حسینیه حضرت رقیه». بعد از ظهرها یعنی درست حوالی غروب آفتاب و بعد از آن غلغله می‌شود. آدم‌ها صف می‌کشند دو طرف کوچه و گاهی وقت‌ها صف طولانی خودشان و ماشین‌های‌شان آمد و شد کوچه‌ی قدیمی ما را سخت‌تر از قبلش می‌کند. اول‌ها که تازه به  این محل آمده بودیم، گمان می‌کردیم که مثلا مردم برای نماز جماعتی یا مراسم دعایی، چیزی این‌جا صف می‌کشند. اما کم کم فهمیدیم که به نظر خیلی غیر منطقی‌ست که توی کوچه منتظر شوند. ضمن این که گاهی منتظرها با ظاهرهایی بودند که به نظر نمی‌رسید برای چنین مراسمی آماده شده باشند.

یک روز که کنجکاویم خیلی خیلی درد گرفته بود از یکی از خانم‌های منتظر توی صف با احتیاط پرسیدم: «ببخشید شما برای چه کاری این‌جا ایستاده‌اید؟!» و بعد کاشف عمل آمد که این جا محل اقامت یک دعا نویس است به اسم «سید باقر» که به قول آن خانم مریض‌ها را شفا می‌دهد. با چشم‌های گرد شده ازش پرسیدم: «شما خودتون تا به حال دیدید که کسی رو خوب کنه؟» گفت: «بله! اصلا از در وارد می‌شید بهتون می‌گه که چه بیماری‌ای دارید مثلا می‌پرسه معده درد داری؟»

سید باقر دو تا (سکرتر) مرد هم دارد که بیرون در می‌ایستند و مریض‌ها را راهنمایی می‌کنند و به آن‌هایی که نوبت را رعایت نکنند بد و بیراه می‌گویند و مثل نوکرشان سرشان داد می‌زنند و توهین می‌کنند. (سکرتر)ها اصرار دارند که سید باقر دعا نویس نیست، نفس مسیحایی دارد و هر کی بخواهد چنین لقبی به حاج آقا بدهد بی‌شعور است و حسابش با کرام‌الکاتبین است.

گاهی وقت‌ها مریض‌ها را با آمبولانس برای سید باقر می‌آورند و سید باقر لطف می‌کند مریض‌های اورژانسی را بدون نوبت می‌بیند. عطاری سر کوچه هم به مدد کسب و کار سید باقر به نان و نوایی رسیده. یعنی وظیفه نوبت دادن به مریض‌ها را به عهده گرفته و قند و گلاب می‌فروشد بهشان که سید دعاها را فوت کند روی قند و گلاب‌ها و آن‌ها بخورند و شفا بگیرند. عطاری سر کوچه حالا دیگر به تقاضاهای کم اهمیت توجه چندانی نشان نمی‌دهد یعنی بدون آن که سرش را بالا بیاورد می‌گوید: «نچ».

گاهی وقت‌ها که سید سرش خیلی شلوغ می‌شود همه قند و گلاب‌ها را با هم می‌گیرد روی همه‌شان متناسب با بیماری مشتری دعا می‌خواند و بعد (سکرتر)ش همه را جمع می‌کند و می‌آید توی کوچه داد می‌زند و قند و گلاب‌ها را می‌دهد به صاحبان‌شان.

مشتری‌ها از همه صنفی هستند. پیر، جوان، ساده‌پوش، فشن (؟)، چادری، مانتویی، ریشو، کراواتی و هر چی که فکرش را بکنید. آدم‌های عجیب غریبی هم نیستند درست عین من و شما. همسایه‌ها داد و بیداد می‌کنند و آن‌هایی که از خشم مشتری‌ها نمی‌ترسند لعن و نفرین خودشان را نثار سید و مشتری‌هایش می‌کنند و از جد سید می‌خواهند که دو دستی بزند به کمرش تا از شر سر و صداها و زباله‌هایی که مشتری‌ها توی معابر می‌ریزند راحت شوند. پلیس هم چند باری آمده و نظم صف‌ها را برقرار کرده و خوش و بشی با عوامل دست به نقد سید کرده و رفته است.

نمی‌دانم سید برای این تبلیغات پولی بهم می‌دهد یا نه اما همین‌قدر می‌دانم که تبلیغات دهان به دهان سید به یمن مشتری‌های معمولیش این‌قدر وسیع است که به این چند خط بی‌ارزش وقعی نگذارد. خلاصه که اگر آدرس خواستید در خدمت شما هستم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦
تگ ها :