خاله
نوبت تو که رسید همه میگویند: «دیگه باید برای زندهها زندگی کنی»، علی ازم خواسته که یک پست شاد بنویسم برای اینجا و من یک هفته تمام است که ماندهام بین خودِ وبلاگیم و دلم که میخواهد با تو باشد توی این روزها. میگویم: «بیخیال». خب چه اشکالی دارد مگر، حرف زدن از کسانی که دوستشان داشتهای و حالا نیستند، حتما باید غمانگیز باشد، حتما باید از زندگی خالی باشد. فقط به واسطه این که نیستی متهم میشوی به غمانگیز بودن؟ آن هم تو که آن همه پر بودی از زندگی. تو که همیشه به خودت گفته بودم تنها جوانمرد آن خانوادهای. تو که از عهده کارهایی برآمدی که هیچ مردی تصور انجامش را هم نمیتوانست بکند. دست کم بین مردهایی که من میشناختم و تو میشناختی. تو با آن همه غرور و بزرگی مگر میتوانی از عشق و زندگی خالی باشی. اصلا مگر چند نفر توی این دنیا پیدا میشوند که حاضر باشند زندگیشان را بگذارند کف دستشان و دو دستی بدهند به کسی که دوستش دارند. کاری که تو با همهی عشقت برای مادر کردی.
فقط یک چیزی بگویم یک کم با هم بخندیم: «آدمهایی که در تمام زندگیت از ترس این که کسی توقع همدلی و همراهی ازشان داشته باشد، سال به سال سراغی از تو و مادر نمیگرفتند حالا به هوای بعضی چیزها که خودت بهتر میدانی، مهربان شدهاند باهات. غصهات را میخورند که چهطور قدرت را ندانستند. که چه طور زودتر از همهشان رفتهای، با آن که از همهشان کوچکتر بودی، اظهار پشیمانی و شرمساری میکنند. مدعیاند که عذاب وجدان دارند، بعضی وقتها برای این که سوز کلامشان واقعیتر به نظر بیاید هی میگویند طاقت دوری مادر را نداشت، رفت که آنجا هم تنهاش نگذارد... با آن که هر بچهای میداند توی دلشان چه خبر است.»
و من توی دلم به ریش همهشان میخندم که چهطور هنوز هم تا این حد احمقاند. اما میدانم که همهشان را بخشیدهای. درست مثل همیشه.
پ.ن. : با آن که دلم میخواست از تمام کسانی که توی سال گذشته باهاشان خداحافظی کردم بنویسم، پست خاله، آخرین پست برای آنهاست.