مادربزرگ

مادربزرگ چیز زیادی از مال دنیا نداشت. با این حال گشاده دست بود. اگر به مهمانیش می‌رفتی با تمام آن‌چه که در توان داشت ازت پذیرایی می‌کرد. دست‌پخت خوبی داشت و خودش عاشق غذاهای یک کمی چرب و چیل بود. اگر به دیدارت می‌آمد حتما هدیه‌ای همراهش بود، بی هیچ استثنایی. به قول خودش؛ دست خالی که نمی‌شد به دیدن کسی رفت.

بچه که بودم خانه امن و آرامش بهترین جا برای جا خوش کردن و خوش‌گذرانیم بود. دور از چشم مادر بهم پول تو جیبی می‌داد تا بتوانم خوراکی‌ها و خریدهای ممنوعم را بخرم. اگر اشتباه یا بازیگوشی می‌کردم، ضامنم می‌شد تا تنبیه نشوم.

کم سواد بود، یعنی به جز قرآن متن دیگری را نمی‌توانست بخواند، اما پاسخ همه سوال‌های کودکی‌ام را می‌دانست و تا دلت بخواهد شعر حفظ بود. رباعی‌های خیام دو بیتی‌های باباطاهر و فائز (فایض؟) دشتستانی، ابیاتی از حافظ و سعدی و اشعار ترانه‌های فولکلور. خودش می‌گفت پدرش صدایی خوبی داشته و آواز می‌خوانده. لابد این شعرها را هم به همین خاطر از بر داشت. پر از ضرب‌المثل و حکایت بود. حکایت‌هایی که سال‌های آخر عمرش (بعد از سکته مغزی) پایان خیلی‌های‌شان را فراموش کرده بود و بسته به حال و هوای هر روزش پایان متفاوتی برای‌شان می‌گذاشت.

شعرها اما تا همان سال آخر توی کلامش بودند. نمی‌دانم با وجود آن همه اسم و رسم و خاطره فراموش شده چه‌طور شعرها را از یاد نبرده بود. شعرهایی که وقت‌های دلتنگی بیش‌تر ورد زبانش بودند.

حالا روی سنگ قبرش از همان‌هایی که وقت دلتنگی زیاد می‌خواند نوشته‌اند:

«ای کاش که باز آیی و من پای تو بوسم
بر سجده روم صورت زیبای تو بوسم
هر جا که گذشتی و دمی جام گرفتی
آن‌جا روم و گریه کنان جای تو بوسم»

و

...نه من لوکم که بر دوشم نهی بار
نه من مارم که بر گردن زنی دار
من مادرم، تا ابد مادرم ....

شاید صدای مهربان خودش باشد که با زمزمه این شعرها هر بار اشکم را در می‌آورد. روحت شاد مادر مهربان.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
تگ ها :