به جای بهاریه
بهار دارد میآید. درختهای عریان خیابان ولیعصر جوانهزدهاند. دیروز از پنجره ساختمان درخت خرمالوی همسایه را دیدم که گرمای هوا فریبش داده و شکوفه کرده بود. آن هم این وقت سال.
حس عجیب امسالم شبیه هیچ سال دیگری نیست. وقتی بچهای، نو شدن سال، حال و هوای خودش را دارد. روزهای آخر اسفند دنیا یک رنگ دیگر میشود. دوست داری روزهای کشدار اسفند زود بگذرند تا هفته آخر را با همکاری معلمهای از خودت تنبلتر بپیچانی و سر جمع یک 20 روزی را بیخیال درس و مدرسه و همه رنجهایش باشی. فکر تکمیل پیکهای شادی توی همان دو سه روز اول تعطیلات و خوش بودن باقیش. فکر شمردن پولهای تا نشدهی عیدی. فکر چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتش که هر چه بزرگتر میشوم با ترس بیشتری از روش میپرم. فکر هفت سین و رنگ کردن تخممرغها. فکر ماهی گلی، که دوست داری ماهی فروش تور بیندازد و تپلترین و سرحالترینش را بهت بدهد و با خودت میگویی «امسال دیگه اینقدر بهش میرسم که تا سال دیگه زنده بمونه.»
سن و سالت که بالا میرود اما، زندگی روی دیگرش را هم کم کم بهت نشان میدهد. که کماهمیتترینش جان کندن آخر سال برای بستن پروژههای باقیمانده است. جان کندن برای نان. و بعد خیال خانهتکانی و خریدن هدیهی سال نو برای این و آن. خرج کردن همه پولهایی که به اسم عیدی و پاداش و کوفت و زهرمار بهت دادهاند در چند دقیقه. تدارک مقدمات دو سفر، یکی این سر نقشه یکی آن سرش. یعنی تا پارسال برای من همین طور بود.
فکر آدمهایی که نوروز پارسال بودند، که به دیدنشان رفتی، که باهاشان کلی گفتی و خندیدی، که پیغامشان را روی پیامگیر تلفنت شنیدی، بعد با بقیه پیامها پاکش کردی و بهشان زنگ زدی، آدمهایی که در هوای عید پارسال نفس کشیدند و شاید برای به دست آوردن آرزوهایشان سیزدهبهدر سبزه گره زدند، امسال، فکر این آدمهاست که هی میرود و میآید. و من هی بهشان میگویم: «بیخیال!! توقع داری باور کنم؟ اصلا مردن یعنی چی؟ برای من مردن کسی که دوستش دارم اصلن بیمعنیست. بذار من این طوری فکر کنم که هنوز هستی. دلم که تنگ شد، میتونم بیام کلی با هم حرف بزنیم.»
این یکی دو روز به جای بهاریه از خاطرههای آنهایی که دوستشان داشتم و امسال نیستند مینویسم. بس که این روزها میآیند توی ذهن خواب و بیدارم. شاید دلشان میخواهد خاطرهها را با من مرور کنند، نمیدانم.