رنج موروثی
هیچ وقت نتوانست به ما که بچههایش بودیم محبتش را نشان دهد. هنوز هم که هنوز است نمیتوانیم بیش از 5 دقیقه تلفنی با هم صحبت کنیم. یعنی این قدر سکوتهای طولانی میکند، این قدر احساساتم را بیجواب میگذارد که میمانم چی باید بگویم. خیلی وقتها به این ویژگیاش فکر کردهام. وهمیشه وقت فکر کردن به این موضوع انگار کسی قلبم را میگیرد توی مشتش و میچلاند. خودش تعریف میکند که وقتی فقط 5 سالش بوده یک روز عمویم که چند سالی از او بزرکتر است، با چشمهای تر از مریضخانه برمیگردد و بهش میگوید: اگر بفهمی که مادرت مرده چه کار میکنی؟ بغض میکند و میگوید: هیچی، گریه میکنم. و بعد هر دو میزنند زیر گریه.
شاید باورتان نشود، اما خیلی وقتها -درست مثل الان که این سطرها را مینویسم- با بازسازی این صحنه، برای روز بیمادر شدنش اشک ریختهام. چون میدانم از همان روز بوده که دیگر نیاموخته چه طور احساس و محبتش را به دیگران نشان دهد و شاید امروز اندکی از این رنج را در من به میراث گذاشته است. این مساله بر خلاف ساده بودنش خیلی دردناک است. آن هم وقتی که درون آدم پر باشد از احساس و عاطفه.
فکرش را بکنید حتا برای 1 بار هم نتوانی به کسانی که دوستشان داری بگویی که چهقدر برایت مهم هستند و چهقدر رنج میبری از این که نمیتوانی این همه محبت و احساس را به آنها نشان دهی.
کاش میتوانستم بهش بگویم: «وقتی موقع دست دادن، دستهایم را رها نمیکنی، وقتی که به بهانه عروسی فلانی و مرحوم شدن آن یکی، در یک روز 3 بار پشت هم زنگ میزنی که اگر میتوانم بیایم، میفهمم که چهقدر دوستم داری، میفهمم که دلت برایم تنگ شده. دلم نمیخواهد غصه بخوری از این که نمیتوانی بهمان بگویی که دوستمان داری. دلم نمیخواهد غصه بخوری از این که هیچ وقت نتوانستی بگویی دلت برایمان تنگ شده و حتا گاهی این دلتنگی را طوری نشان دادهای که فکر کنیم عصبانی هستی از دستمان. خاطرت جمع، این بار کلی تمرین کردهام که بتوانم بهت بگویم دلم برایت تنگ شده، بهت بگویم خیلی دوستت دارم و بهت بگویم چهقدر برایم عزیز هستی.»