کابوس در زندان


در ماه می سال ٢٠٠۴جهان با دیدن عکس‌‌هایی از درون زندان ابوغریب شوکه شد. عکس‌ها حکایت از آن می‌کرد که گروهی از مردان و زنان جوان آمریکایی در زندان ابوغریب تمامی مرزهای اصول اخلاقی و انسانی را در هم شکسته و وحشت و خشونت را بر یکی از رعب‌آورترین زندان‌های جهان حاکم کرده‌اند. عکس‌ها از به زیر ضرب مشت و لگد گرفتن، شلاق زدن و پریدن با پوتین بر روی پای آنان، برهنه کردن و به طور هرمی انباشته نمودن زندانیان بر روی یکدیگر گرفته تا قلاده بستن به گردن و چهار دست و پا راه رفتن تا اعمال جنسی مشمئز کننده و حمله سگ‌های وحشی به آلت تناسلی زندانیان، خبر از یک جریان سادیستی و هول‌ناک در درون زندان می‌داد که حتا به مرگ بعضی از زندانیان منجر شد.

در میان دریایی از مقالات که زنان و مردانی را که دست به این اعمال شنیع و غیر قابل تصور زده بودند محکوم می‌کردند، یک استاد روان‌شناسی از دانشگاه ستنفورد Stanford University با این باور عمومی که آن هفت نفر تنها گروهی "سرباز سرخ" (منظور عناصر مساله‌دار) و چند "سیب گندیده" بیش نبوده‌اند به مخالفت برخاست چرا که او خود سال‌ها قبل شاهد کابوسی مشابه در زندانی در دانشگاه ستنفورد بود.

در تابستان گرم سال ١٩٧١ یک روان شناس اجتماعی بنام فیلیپ زیمباردو (Philip Zimbardo) دست به آزمایشی زد که نتایج دور از انتظاری در ارتباط با روان انسان‌ها در اختیار گروه تحقیقاتی که توسط خود او هدایت می‌شد، قرار داد.

زیمباردو آن چنان که خود می‌گوید از افشای وقایع تکان‌دهنده‌ای که پشت دیوارهای زندان ابوغریب در جریان بود حیرت زده نشد، چرا که سه دهه پیش از آن وی مدیر پروژه‌ای بود که به دنبال یافتن پاسخ به چندین سوال در ارتباط با رفتار انسان‌ها بود. چه گونه انسان‌ها با یک نظام از قبل سازمان داده شده برخورد می‌کنند؟ چه‌گونه "نفس اختلاف در قدرت" بین یک زندانی و زندان‌بان به ایجاد تغییر در رفتار انسان‌ها منجر می‌شود؟ آیا اگر انسانهایی "خوب" و از نظر روانی سالم را در موقعیتی "بد" قرار دهید قادرند به شرایط غلبه کرده و مختصات اخلاقی خود را حفظ کنند یا مکان و موقعیت آنان را به فساد می‌کشاند؟

در پاسخ به آگهی درخواست داوطلب، ٧٠ نفر خود را به تیم دکتر زیمباردو معرفی کردند که در مقابل شرکت در تست مزبور، روزانه مبلغی دریافت کنند. یک تیم مسوول مصاحبه و ارزش‌یابی روحی داوطلبان شد و بالاخره از میان آنان ٢۴ نفر از دانشجویان دوران لیسانس و کالج‌های آمریکا و کانادا که از نظر روانی بدون مساله به نظر می‌رسیدند انتخاب شدند. قرار بر این شد که به حکم قرعه دانشجویان به دو گروه تقسیم شوند. یک گروه در نقش زندانی و گروه دیگر در نقش زندان‌بان ایفای وظیفه کنند. آزمایش با گروهی از جوانان سالم و تن‌درست چه از لحاظ جسمی و چه به لحاظ روانی که همگی از طبقه متوسط و خانواده‌های سالم می‌آمدند، آغاز گردید.

به این منظور، زندانی در زیر زمین بخش روان‌شناسی دانشگاه ستنفورد ساخته شد. سلول‌های زندان با میله‌های آهنی درست مشابه وضعیت زندان‌های متداول ساخته شده و در دو سوی یک کریدور در بخش انتهایی زیر زمین قرار گرفته بودند.

به همه زندانیان لباس‌های بدقواره و یک شکل مخصوص زندانی داده شد و هر کدام به جای اسم با یک شماره مشخص می‌شدند و زندان‌بانان به یونیفورم خاکی رنگ و باتوم و عینک‌های آفتابی جیوه‌ای برای جلوگیری از چشم در چشم شدن با زندانیان مجهز شدند.

در جلسه توجیهی زیمباردو به زندان‌بانان گفت: "شما می‌توانید کاری کنید که زندانیان احساس خستگی کرده و احساس ترس در آنان به وجود آید. می‌توانید فضایی خلق کنید که زندانیان احساس کنند که سرنوشت‌شان به سلیقه و انتخاب رفتار از سوی شما و من و کلا سیستم زندان وابسته است. ما مصمم هستیم که شخصیت و هویت آن‌ها را به طرق مختلف از آنان بگیریم. به بیان دیگر باید بگوویم که شما باید این احساس را در آنان به وجود آورید که متقاعد شوند که فاقد هر گونه قدرت هستند و این ما هستیم که قدرت مطلق هستیم."

روز اول بدون حادثه سپری شد اما روز دوم ناگهان در زندان شورش شد. زندان‌بانان به‌طور داوطلبانه و بدون دریافت حقوق اضافی حاضر شدند اضافه کاری کنند تا شورش زندانیان ناراضی را سرکوب کنند. حمله به زندانیان با باتوم و کپسول‌های آتش‌نشانی آغاز شد. ساعت ۲:۳۰ صبح روز بعد در حالی که زندانیان به خواب رفته بودند با سوت زندان‌بانان از خواب بیدار شدند. آن‌ها را به خط کرده و با اعلام شماره آن‌ها را حاضر غایب کردند. این عمل چندین بار در طول شب تکرار شد. هر کس اعتراضی می‌کرد با انجام حرکات فیزیکی مانند "شنا رفتن" جریمه می‌شد. اعتراض باعث می‌شد که زندانی به سلول انفرادی بیافتد.

سخت‌گیری‌ها شدت پیدا کرد. دیگر به زندانیان به خصوص در طول شب اجازه رفتن به دستشوئی داده نمی شد.

اعتراضات بیش‌تر شد. این بار تشک‌ها را از زندانیان شورشی گرفتند و آنان مجبور بودند بدون تشک و بالش بر روی زمین سیمانی بخوابند.

وضعیت رفته رفته بدتر شد. زندانیان مجبور بودند برهنه شوند تا از آنان بازرسی بدنی به عمل آید. تحقیرهای جنسی نیز بخشی از کار شد. روز چهارم زمزمه فرار از زندان در بین داوطلبانی که نقش زندانی را بازی می‌کردند قوت گرفت. با پخش شدن این شایعه شدت عمل زندان‌بانان نیز شدیدتر شد. زندان‌بانان به نحوی باورن کردنی در نقش خود فرو رفته بودند و گویی با گذشته خود به کلی قطع رابطه نموده بودند. دکتر زیمباردو در مشاهدات خود می‌نویسد که اعمال و گرایش‌های سادیستی واقعی بین زندان‌بانان مشهود بود.

زندانی شماره ۴١۶ دست به اعتصاب غذا زد اما بلافاصله با پاسخ شدید زندان‌بانان و افتادن به سلول انفرادی روبه‌رو شد. او را در یک دست‌شویی زندانی کردند. زندان‌بانان که با اعتراض زندانیان دیگر نسبت به این عمل روبه‌رو شدند برای این که مقاومت آن‌ها را در هم بشکنند، به آنان پیشنهاد کردند تنها در صورتی که همگی از تشک و بالش چشم‌پوشی کرده و بر روی زمین سخت سیمانی بخوابند ۴١۶ آزاد خواهد شد. جالب این جاست که در همین اثناء دوستان و خانواده‌های زندانیان نیز به دیدن آن‌ها می‌رفتند و از نزدیک وضع را مشاهده می‌کردند اما از بیش از ۵٠ نفر که به دیدن آنان رفتند تنها خانمی جوان لب به اعتراض نسبت به وضعیت زندان گشود و آن را وضعیتی ترسناک و غیرانسانی توصیف کرد. با اعتراض کریستینای جوان که بعدها به همسری دکتر زیمباردو در آمد تنها پس از شش روز زیمباردو تجربه زندان ستنفورد (Stanford Prison Experiment) را متوقف نمود.

تجربه زندان ستنفورد که بعدها زیمباردو تحت عنوان "اثر لوسیفر: چگونه انسانهای خوب می توانند به شیطان بدل شوند" (Lucifer Effect) جزییات آن را به صورت یک کتاب در آورد به نتایج درخشان اما تکان دهنده ای رسید.

تجربه زندان ستنفورد نشان داد که چگونه انسان‌هایی پاک و تحصیل کرده در صورتی که به آنان قدرت و اختیارات داده شود و در درون سیستمی که قدرت را به دست دارد هم به لحاظ ایدئولوژیک و هم به لحاظ نرم‌های موجود در درون سیستم از آنان حمایت شود، قادرند به سرعتی باور نکردنی (در تجربه زندان ستنفورد در روز دوم) به شیطانی مبدل شده و لحظه‌ای برای اعمال وحشی‌گری و خشونت به خود تردید راه ندهند.

این امر تاییدکننده نظریه‌ای در روان شناسی است که "موقعیت" یک فرد به مراتب بیش از شخصیت و طبیعت او در تعیین رفتار وی نقش بازی می کند (Situational Attributions of Behavior). زندان‌بانان با وجود آن که از ملیت‌های مختلف و خانواده‌های مختلف و محیط‌های پرورشی کاملا متفاوت آمده بودند و همگی انسانهایی معمولی بودند ظرف مدتی کوتاه با برخورداری از قدرت بیش از حد و اطمینان از این که سیستم پرقدرتی حامی آنان است و این که جواب‌گوی هیچ کس نخواهند بود و از هر گونه مجازاتی در قبال رفتار خود مصون هستند، همگی به هیولاهایی مبدل شدند که بدون هر گونه شناخت قبلی، زندانیان را در قالب کسانی می‌دیدند که می‌خواهند قدرت آنان را به چالش بگیرند. آنان برای تثبیت موقعیت و بقای قدرت بر مراقبت‌های خود برای جلوگیری از فرار زندانیان افزودند و اعتراضات را با در پیش گرفتن روشهایی پیچیده هم در ارتباط با فرد خاطی و هم در مواجهه با جمع (محروم کردن معترضین از تشک و بالش) به شدت سرکوب کردند.

ابزاری از قبیل باتوم و یونیفورم و عینک جیوه‌ای همه در خدمت ایجاد توهم قدرت بودند و به خوبی "موقعیت قدرت" را در ذهن زندان‌بانان و زندانیان ترسیم می‌کردند. زندان‌بانان به گروهی مبدل شدند که نه تنها از گذشته بریدند و بلکه تصور آینده را نیز از دست دادند. آنان هرگز به این فکر نمی‌کردند که قرار است آزمایش تنها دو هفته بطول بکشد و پس از آن دوباره پای به جامعه واقعی خواهند گذارد. زندگی تنها در زمان "حال" در جریان بود، بدون این که به آینده و گذشته توجهی باشد. تنها "حال" بود که منبسط می‌شد.

ما در برداشت‌های سنتی خود می‌خواهیم باور کنیم که جنبه‌های خوب سرشت انسانی تحت هر شرایطی مقام خود را در شخصیت فرد حفظ می‌کنند. تجربه زندان ستنفورد فریادی است که به ما یادآور می‌شود که نیکی ذاتی انسان‌ها به راحتی می‌تواند مقهور "شرایط بد" شده و فرد را فاسد کند. هر کدام از ما اگر در شرایطی قرار بگیریم که قدرتی بدون هراس از پاسخ‌گوئی در اختیارمان قرار گیرد به راحتی ممکن است در رویارویی با نظر و عمل مخالف به خشن‌ترین صورت ممکن از قدرت‌مان در خاموش کردن صدای مخالف استفاده کنیم. تنها راه بر کنار ماندن از ظهور یک چنین خصلت شرور و غیر انسانی آگاهی نسبت به احتمال بروز چنین پدیده‌ای است. تنها با شناخت این خطر که "موقعیت" و "قدرت" می‌تواند ما را در کم‌ترین مدت به حیوانی بیگانه از خود مبدل کند قادر خواهیم بود از فرو غلطیدن در فساد مصون بمانیم.

برای اطلاعات بیشتر به اینجا و اینجا و اینجا مراجعه کنید.

آزمایش میلگرام

 
 
-  تئوری همرنگی با جماعت: افرادی که قدرت و صلاحیت تصمیم‌گیری را به خصوص در موارد بحرانی ندارند، در شرایط دشوار، تصمیم‌گیری را به جامعه و سیستم سلسله مراتب قدرت واگذاری می‌کنند.  

 

تئوری مأمور معذور: در این تئوری افراد جامعه خود را تنها ابزاری برای اجرای دستورات مافوق می‌بینند و خود را مسئول کارهای خود نمی‌دانند.

+