رو کرد به دختری که کنارش نشسته بود و گفت: «ازدواج به نظر من یه اقدام مسخره‌ست. من که از ازدواج هیچ خیری ندیدم. چهاردده ساله ازدواج کردم، بعد همه ناراحتی‌هایی که سر بچه‌دار نشدن شوهرم کشیدم و بدخلقی‌های خانواده‌اش رو تحمل کردم، حالا رفته عاشق یه دختر بیست ساله شده.»

دختر جوان با هیجان و شگفتی گفت: «وااااای!!! شما چی کار کردین؟ مطمئن‌این؟ شاید اشتباه کرده باشین.»

گفت: «نه خانم مطمئنم. خواهرزاده‌مه. با هم قرار می‌ذارن می‌رن بیرون. واسه هم هدیه می‌خرن.»

همه چشم‌ها به طرفش برگشتند. حالا او مرکز توجه همه‌ی مریض‌های توی مطب شده بود. دختر گفت: «وای یعنی داره به خاله‌ش خیانت می‌کنه چه وحشتناک!!»

زن ادامه داد: «تازه اگه بهت بگم تو این چهارده سال چه بلاهایی به سرم آورده دهنت وا می‌مونه.»

حس کردم دهنم نرم نرم دارد خشک می‌شود. می‌خواستم بی‌اختیار داد بزنم :«بسه. خواهش می‌کنم بسه. چرا بازگو کردن این مصیبت‌ها برای کسانی که اصلن نمی‌شناسی‌شان ناراحتت نمی‌کند؟»

اما زن داشت برای حکایت‌های بعدی آماده می‌شد. خودم را جمع و جور کردم و از روی صندلی بلند شدم تا ازش فاصله بگیرم.

همه راه برگشت به خانه را به او فکر می‌کردم. زنی که چشم‌هاش از همه چیز خالی بود و حالا دیگر برایش فرقی نمی‌کرد چه کسانی حکایتش را بدانند و به همه آن آدم‌ها که امروز که به خانه می رسند، این حکایت را با آب و تاب برای دیگران باز خواهند گفت.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها :


دیدید برگشتم؟

از همان روز خیلی چیزها توی زندگی من تغییر کرد. حتا شغلم. کم کم استراحت‌های پزشکی و توی خانه نشستن کلافه و افسرده‌ام کرد. اتفاقی که توی این روزها نباید می‌افتاد.

فهمیدم که موضوع آن طورها که مدت‌ها بهش فکر می‌کردم نبوده. سه ماه اول بوها دیوانه‌ام کرده بودند و هر جا می‌رفتم از دست‌شان خلاصی نداشتم. صبح‌ها با دل‌آشوبه از خواب بیدار می‌شدم و شب‌ها با حال نزار به رخت‌خواب می‌‌رفتم.هر جا می‌رفتم بویی برای شکنجه دادنم وجود داشت. حتا خوش‌بوترین عطرها هم تا حد مرگ دلم را آشوب می‌کردند.

هم‌چنان که پسرک، درون من رشد می‌کرد روزها رنگ بهتری به خودشان گرفتند. حالا تقریبن همه‌ی آن بوهای آزار دهنده بی‌حساب به جای اول‌شان برگشته‌اند و من دوباره می‌توانم از زندگی لذت ببرم. هر چند که مشکلات تازه‌ای مثل برگشت اسید معده و اسپاسم عضلات و باز هم استراحت پزشکی جای آن‌ها را گرفته‌اند. اما همه این مشکلات را به حال بد روزهای اول ترجیح می‌دهم.

امیدوارم خواننده‌های خوب این‌جا عذرم را برای بی‌خبر رفتن بپذیرند. هر چی باشد زندگیم داشت تغییر می‌کرد. قبول دارید که؟

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
تگ ها :