در رثای آزادمردی
سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامتهای کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا ....
ادیسون و مهتابیها
یک جفت مهتابی داشتیم توی هالمان که از همان یکی دو روز بعد از نصبش هیچ وقت جفتشان با هم روشن نمیشدند. اصلا پنداری با هم قرار کرده بودند شیفتی کار کنند. این طوری هم نبود که همیشه همانی که دیروز روشن بوده، امروز هم روشن بماند.
یکی دو سالی بود که کار خیلی از جمعههای علی شده بود باز کردن و تعمیر این مهتابیها. گاهی برای مدتی درست میشدند. حتا یک بار بیشتر از 5 ماه بیوقفه کار کردند. اما خب رفع نقصش از آن خوشدرخشیدنهای دولت مستعجل بود. تحقیقات نشان میداد که هیچ یک از جزییات سیستم مشکلی ندارند. یعنی وقتی تک تک چک میشدند نقصی در کار نبود اما توی کار چیزی که باید از آب در نمیآمد.
آنهایی که علی را میشناسند میدانند که گیر دادنش به یک کار چه معنی و مفهومی میتواند داشته باشد.
من که بر خلاف او، همیشه حوصله مداومت و استمرارم خیلی کم حجم است، مدام سعی میکردم تشویقش کنم که کار را به یک متخصص بسپارد یا این که یک جایگزین برایشان بخرد. چند وقت پیش بالاخره راضی شد یک جفت از این کممصرفها را جایگزین این یکیها کند. اما خب رفع نیاز مقطعیمان دلیلی نبود که بتواند قانعش کند از این کار دست بردارد.
تا این که بالاخره همین پنجشنبه کل سیستم را به شکلی بینقص از ابتدا پیاده و بازسازی کرد. جوری که دیگر مو لای درزش نمیرفت. لامپها پر نور و روشن جلوی چشمهای حیرانمان دلربایی میکردند و ما مبهوت زیباییشان بودیم. هر دومان از خوشحالی در پوست نمیگنجیدیم (درست مثل برادران رایت). دور هال میچرخیدیم و هورا میکشیدیم.
بهش گفتم: علی امروز روز بزرگی در زندگی من و توست. باید یک جایی مثلا توی وبلاگم ثبتش کنم. گفت: یادت باشد این را هم علاوه کنی که ادیسون هم موقع اختراع برق اینقدر خوشحال نبوده که من و تو الان خوشحالیم.
نظر شما چیه؟
جمله را کامل یادم نمیآید. اما فکر کنم گفتم: «دنیا به سمت کمال پیش میره و مدام جای بهتری برای زندگی کردن میشه.»
گفت: «واقعن! این طوری فکر میکنی؟ اما به نظر من دنیا داره به سمت زوال پیش میره.»
گفتم: «این طوری نیست. تو فکر نمیکنی دنیای امروز خیلی کاملتر از دنیای صد سال پیشه؟ مثلن همین دوستی من و تو. اگه صد سال پیش به دنیا میاومدیم اصلن شکل میگرفت؟»
گفت که نظرش همان است که گفته. مطمئن بودم که دلایل زیادی برای حرفش دارد و توی چت نمیتواند همه را بگوید.
حالا از آن روز «خود اینوریام» هی دارد دلیل و برهان میآورد که قانعم کند دنیا هر روز دارد جای بهتری برای زندگی میشود و خود «آنوریام» مدام دارد مثال نقض میزند.
این مصیبت خیلی از روزهای من است. بیشتر از این که دیگران را توی بحثها مجاب کنم، شک را مثل خوره میاندازم به جان خودم آن هم درست در همان موردی که ادعا میکردم نظر قطعیام بوده.
کسی یک بچه گربه یتیم نمیخواهد؟

این عکس بچه گربهای است که یک نفر ناشناس او را به همراه 3 تا از خواهر برادرهایش توی یک گونی دربسته، شبانه انداخته است در خانه دوست هنرمند و نازکدلم روناک. آن سه تای دیگر رفتهاند توی کوچه و گم و گر شدهاند و معلوم نیست توی این سرمای سیاه زمستان چه بلایی به سرشان آمده. با آن که من از گربهها اصلا خوشم نمیآید اما دلم برای این تپلوی پشمالو سوخت و گفتم شاید یک نفر از کسانی که این جا را میخوانند دلش بخواهد سرپرستی یک گربه بیپناه و بیمادر را به عهده بگیرد و او را از مرگ احتمالی در سرمای خیابان نجات بدهد.
البته این را هم باید اضافه کنم که گربههای فعلی روناک به خاطر غریبه بودن، این پشمالو را توی جمع خودشان راه نمیدهند و مدام به فکر کتک زدنش هستند. (دلتان سوخت نه؟)
البته روناک این بچه گربه را شسته و تر و خشکش کرده. عکس تمیزش را نگذاشتم چون فکر کردم کثیفش میتواند برای باجخواهی عاطفی تاثیرگذارتر باشد و دلسوزی بیشتری به بیننده تحمیل کند. 
اگر تصمیمتان جدیست این جا پیام بگذارید.
بعدا اضافه شده: روناک پیام داده که واکسنش را هم همین دیشب زدهاند.
لبخند بزنید، شما در مقابل دوربین مخفی هستید
وقتهایی که سعی میکنم، عصبانیت یا ناراحتیم را قورت دهم از همیشه عصبانیتر و ناراحتتر جلوه میکنم. و بعد خیلی خندهدار میشوم وقتی که سعی میکنم روی صورت برافروختهام به زور یک لبخند بچپانم. خیلی وقتها فکر کردن به همین قیافه مضحک است که میتواند در اوج عصبانیت بخنداندم و عصبانیت را از یاد آدم ببرد.
راستی هیچ فکر کردهاید که غالب موضوعاتی که ما را عصبانی میکنند تا چه حد بیاهمیت هستند؟
غم نان
نمیدانم چرا صبحها که از خانه بیرون میزنم این شعر شاملو، همهاش توی مخم میکوبد:
«چشمه ساری در دل و آبشاری در کف
آفتابی در نگاه و فرشتهای در پیراهن
از انسانی که تویی
قصهها توانم کرد
غم نان اگر بگذارد»
آرزوهای دست یافتنی
شب بچهها بی آن که از هوس دیروزم چیزی بدانند با یک بغل «نان خامهای» آمدند خانهی ما. موقعی که طبق عادت خامه شیرینی را خالی میکردم و علی جورم را میکشید، به بابای آلا گفتم که هوس شیرینی کرده بودم و به یاد او بودهام.
خدایا تو خیلی مهربانی. کاش یک چیز مهمتر هوس کرده بودم. (از طرف یک طمعکار)
شیرینی به سبک خودم
دلم بیهوا هوس یک چیز شیرین کرد. شاید یک شیرینی که بشود با یک چای یا قهوه تلخ خورد. هیچ وقت کسانی را که شیرینیشان را با یک نوشیدنی سرد و شیرین میخورند درک نکردم. چه طور میشود با یک نوشیدنی سرد زبانت به کامت نچسبد یا اصلا چه طور میشود لذت برد ازش؟
بعد یاد بابای آلا افتادم.
خامه توی نان خامهای را در میآوردم و دورش را میخوردم. گفت: «بهتر نیست تو باگت بخوری به جای نون خامهای»؟
گفتم «خب شیرینیش دلمو میزنه.»
گفت: «پس با چای شیرین بخور.»
دیدم دست یافتن به چیزی که میخواهم زیاد سخت نیست. یک کم پنیر مالیدم روی یک تکه باگت و با چای شیرین خوردم. بعد تصور کردم دارم کیک پنیر میخورم. فکر کنم مزه کیک پنیر میداد.
پ.ن.: همسر برادرم میگفت، برادرزادهام بعضی وقتها نصفه شبی هوس خوراکیهایی میکند که توی خانه ندارند. بعد مامان و باباش، چیزهای مشابه را بهش میدهند و بعد از کمی غرولند میخورد و ساکت میشود. یک شب، ساعت 12 نصفه شب هوس پیتزا میکند یک کم عدس پلو میریزند ته بشقاب و رویش را با کچاپ تزیین میکنند، بعد از کمی نق و نوق به جای پیتزا قبولش میکند. خانوادگی خودمان را گول میزنیم.
فاکس خدمات
همکارم یک عمر داشته برای مدیرعامل یک شرکتی فاکس میفرستاده، اما جوابی از طرف نمیگرفته. امروز زنگ زده است که ببیند چرا کسی بهش جواب نمیدهد. طرف گفته آقا این شماره نمابر خدمات!!!! است. بعد همکارم در عین کش آمدگی خواهش کرده که فاکسها را به مدیرعامل بدهند، جواب داده که: «باهاشون شیشه تمیز کردیم!»
باید قیافهاش را میدیدید. چشمهایم به اشک افتاده بس که خندیدهام از صبح.
ضایعترین اختراع بشر
شما اختراعی ضایعتر از گل مصنوعی از بشر دیدهاید؟
چرا نگرانی بچهها از تنها ماندن این قدر من را بیچاره میکند؟
برعکس بیشتر بچهها عاشق کودکستان بودم. از این که یک عده بچه قد و نیم قد دور هم جمع شوند و هی بازی کنند و شعر بخوانند، ذوق مرگ میشدم. شاید علتش این بود که به سنی رسیده بودم که دور بودن از خانه و خانواده چندان هراسانم نمیکرد. چهار، پنج ساله بودم. زنداییام مربی مهد بود. به همین خاطر من را فرستادند همان مهدی که او میرفت. بعد از ظهرها در حالی که مشغول گپ و گفت با بقیه همکارها بود از مهد میآمدیم بیرون و میرفتیم خانه. بعضی وقتها آنقدر مشغول صحبت و خوش و بش بود که حتا یادش میرفت من هم با او هستم. چندان مراقب و محتاط نبود، اما زیاد هم بد نمیگذشت.
یک روز بعد از ظهر، که به گمانم همین حوالی پاییز بود، به خودم آمدم و دیدم که توی کلاس تنهای تنها هستم. همه رفته بودند، حتا جیران، مستخدم مهد، و در را قفل کرده بودند.
یک هو غم و وحشت دنیا ریخت توی دلم. نشستم روی زمین و خودم را بغل کردم. یادم است که پاهایم را گرفته بودم توی بغلم و سرم را بین آنها فرو برده بودم. نشستم به گریه کردن با آن اشکهایی که به قول عمهام به خاطر چاقیشان معروف بودند. احساس کردم حتا آنقدر اهمیت نداشتهام که متوجه نبودنم شوند. با خودم فکر میکردم که با تاریکی و اشباح و جانورهایی که احتمالن برای خوردنم میآیند، چه باید بکنم. بعد از چند دقیقه که گریهها به هق هق تبدیل شدند، رفتم سراغ در ساختمان و شروع کردم به صدا زدن مادرم. اما بیفایده بود. در قفل بود و صدای بغضآلود و پردرد من کم رمقتر از آن بود که به جایی برسد. دیگر مطمئن شده بودم که هرگز مادرم را نخواهم دید. حس میکردم بیپناهترین کودک روی زمینم. داشتم از گریه بیهوش میشدم که «در قفل در کلیدی چرخید». تازه بعد از نیم ساعت متوجه نبودن من شده بودند و یادشان آمده بود که هیچ کس از ابتدای خروج از مهد مرا ندیده است.
زندایی آبی به دست و رویم زد و مرا بوسید. ازم خواست که به مادر چیزی نگویم. فکر میکنم تا همین امروز هم چیزی در این باره بهش نگفتهام. اما میدانم که تا چندین سال بعد از آن، شاید تا ده، دوازده سالگی همیشه خواب میدیدم توی یک اتاق زندانی شدهام و هر چه تلاش میکنم مادرم را صدا بزنم، صدایم در نمیآید. انگار چیزی راه گلویم را گرفته باشد.
یک سوال مهم دارم
وقتی که کسی فارسی را با لهجه انگلیسی یا اروپایی صحبت میکند، کلی برایمان جذاب و بامزه است و حتا توجهمان را به او بیشتر میکند. اما اگر کسی فارسی را با لهجه افغانی یا حتا یکی از قومیتهای داخلی خودمان مثلن کردی، لری یا آذری صحبت کند، برایمان مضحک و تمسخربرانگیز است و دستمایه سریالهای مثلن طنز آبکیمان میشود. چرا؟
سرش را به گوش دخترک نزدیک کرد و صندلی عقب اتوبوس را نشانش داد و به «کُردی» چیزهایی گفت که یعنی من میروم آن ته، نگران نباش و رفت ته اتوبوس روی یک صندلی دیگر نشست.
از پدر و مادرهایی که زبان قومیشان را به بچههایشان یاد میدهند خوشم میآید. دخترک از آن زیباییهای معصوم بینظیر داشت که سهم بزرگیش را از مادر گرفته بود، بیکم و کاست. از آن زیباییهای معصومانه که دلت را چنگ میزنند. به چند ثانیه نکشیده نگرانی پرید توی چشمهای زلالش. بیقرار برمیگشت و پشت سرش را، همانجایی که مادر نشسته بود، نگاه میکرد. یکهو بین آن همه نگاه غریبه بغض کرد. دلم میخواست بغلش کنم و بهش اطمینان بدهم که جای نگرانی نیست. بس که چشمهای معصوم و زیبایش دل آدم را ریش میکرد. گفتم: «نگران نباش، الان این صندلی خالی میشه میاد کنارت.» گفت:«نمیدونم کجا باید پیاده شم.» گفتم: «خب مامان که میدونه. با هم پیاده میشین دیگه. من از این جا دارم میبینم. داره نیگات میکنه. حواسش به تو هست نگران نباش.» صندلی کنارش خالی شد و مادر به سرعت خودش را رساند. اطمینان دوباره به چشمهای 4-5 سالهاش برگشت.
یاد سارا افتادم -خواهرزاده علی-، اولین روزی که برده بودیمش مهد. یازده ماهه بود آنروز. من مانده بودم کنارش تا مادرش برگردد. همین که فهمید مادرش نیست، شروع کرد به گریه کردن. اولین بار بود که توی جایی غیر از خانه تنهایش میگذاشتند. هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، انگار یکی قلبم را میگیرد توی مشتش و میچلاند. هر چه قدر بغلش میکردم و بهش اطمینان میدادم، آرام نمیشد. مادرش را میخواست نه هیچ کس دیگر را. روز خیلی سختی بود. دلم نمیخواست خودم را به جای مادرش قرار دهم. چون میدانستم که چه حسی دارد. یک جور عذاب وجدان همراه با استیصال که چارهای جز تحملش نداشت. کار سادهای نبود اما انجامش به نفع هر دویشان بود.
چرا نگرانی بچهها از تنها ماندن این قدر من را بیچاره میکند؟ شاید یک روز دربارهاش بیشتر نوشتم. شاید همین روزها.