طلاق عاطفی

به کار پناه می‌برد خیلی از روزهای سال. روزهای تعطیل و آخر هفته‌ها. حالا دیگر به راحتی می‌شود بهش لقب معتاد داد. یک معتاد به کار واقعی. اعتیاد همیشه از علائم بالینی یک نقصان دیگر است. پناه بردن به چیزی برای رهایی از یک درد بزرگ‌تر. و من که سال‌هاست می‌شناسمش خوب می‌دانم چرا.

برخلاف تصور خیلی از ما زندگی بدون عشق، یکی از دشوارترین کارهای دنیاست. زیر یک سقف بودن با کسی که می‌دانی ادامه دادن با او ممکن نیست، فرسوده می‌کند آدم را. ما اما خیلی خیلی سخت می‌پذیریمش. توی خانواده بزرگ‌ترها میانجی می‌شوند. یکی از آبروی خانواده می‌گوید، یکی از عواقب بعدش، آن یکی از مصلحت و دیگری از آینده بچه‌ها. هیچ کس به طلاق به عنوان یک راه درمان نگاه نمی‌کند.

مادرهای ما به دخترهای‌شان یاد می‌دهند که با لباس سفید به خانه‌ی بخت بروند و با کفن سفید از آن بیرون بیایند. خوب بپزند و خوب بروبند و خوب بسایند.

پدرها به پسرهای‌شان می‌آموزند که برای بقای یک زندگی خانوادگی تمام ساعت‌های روز و روزهای هفته را کار کنند. حتا شده ماه‌ها دور از خانه و خانواده روزگار بگذرانند که زندگی خانوادگی دوام بیابد.

اما هیچ کدام یادمان نمی‌دهند که چه طور باید عشق ورزید. نمی‌گویند که زندگی بدون عشق را نمی‌توان، زندگی نام نهاد. زندگی بدون عشق یعنی جان کندن، یعنی مردن تدریجی. نمی‌گویند که اگر نبود نباید ادامه بدهی. نباید خودت و دیگری را آزار بدهی. چون فقط یک عمر داری برای زندگی کردن و توی همان یک فرصت باید زندگی کنی نه فقط زنده بمانی.

اگر فقط یک نگاه کوچک به دور و برتان بیندازید می‌فهمید که چی می‌گویم. آدم‌هایی که زیر یک سقف زندگی می‌کنند اما سال‌هاست که طلاق عاطفی گرفته‌اند و با این حال ادامه می‌دهند. چون مصلحت چنین است.

این پست به بهانه این نوشته بود. 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :


داستان‌های تاکسی 7

«آقا خوشی زده بود زیر دل‌مون، ریختیم تو خیابونا. البته اینم که می‌گم کار ملت نبودا. دست‌های دیگه‌ای در کار بود. 

شما کتاب خاطرات «فرح» رو خوندین؟ من خودم نخوندم. اما یکی از مسافرام خونده. کتابش رو هم داره.

اون‌جا گفته که سال 56، کارتر و شاه می‌رند توی یه اتاق در بسته 3 ساعت با هم صحبت می‌کنن. فرح رو هم راه نداده بودند. پشت در مونده بوده. بعد 3 ساعت شاه می‌آد بیرون می‌گه: باید بریم.

فرح می‌گه: چی شده آخه. چرا باید بریم. بگو چه اتفاقی افتاده. 

شاه دوباره با ناراحتی می‌گه: هیچی نپرس ما باید از ایران بریم. 

هی از این اصرار از اون انکار بالاخره می‌گه: بعد 3 ساعت صحبت و جر و بحث، کارتر به من گفته دیگه فرصتت تموم شده. باید بری. گفتم: آخه چرا؟ گفت: کشوی اون میزی رو که پشتش نشستی باز کن می‌فهمی. 

شاه کشو رو باز می‌کنه و می‌بینه بعله عکس آقاست. کارتر می‌گه تو باید بری و این آقا می‌آد به جات. 

بعله آقا مردم کاره‌ای نبودند که فقط به اسم اونا تموم شد. کار کار کس دیگه‌ای بود.»

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٥
تگ ها :


پناه می‌برم به تو از "لایحه حمایت از خانواده"

رادیو باز بود. مخبر کمسیون حقوقی مجلس را آورده بودند که در مورد بررسی لایحه حمایت از خانواده (این اسمش من را کشته به خدا) صحبت کند و این که شکر خدا نماینده‌های عزیزمان در این کمسیون کاری کرده‌اند که ازدواج دوم بدون اجازه همسر اول ممکن نباشد و ثبت نشود و باقی قضایا. البته بخش جالب ماجرا اصلا این نبود که هر سوالی که مجری‌های برنامه ازش می‌پرسیدند همان حرف‌های قبلی را تکرار می‌کرد، یا چیزهایی می‌گفت که خودش هم می‌دانست ضمانت اجرایی ندارد. بخش جالبش تلفن‌هایی بود که درباره این موضوع به برنامه شده بود و لابه‌لای صحبت‌های‌شان پخش می‌شد:

شنونده مرد: من می‌خواستم بپرسم که آیا این قانون فقط شامل ازدواج دوم می‌شه یا اگه مردی بخواهد ازدواج سومی هم داشته باشه باید از همسر دومش اجازه بگیره؟

شنونده زن: من به عنوان یک زن به هیچ وجه از تصویب احتمالی این قانون خوش‌حال نیستم و می‌خواستم از همین جا به خانم‌ها بگم که این قدر حسود نباشند و به مردهاشون فشار (!!) نیارند بالاخره ما باید قبول کنیم که هر زندگی‌ای یک جا شروع می‌شه و یک جا تموم می‌شه پس دلیلی نداره که حسودی کنیم و به مردها فشار بیاریم. (به جان خودم کور شوم اگر یک کلمه پایین و بالا کرده باشم صحبت‌های این خانم را).

شنونده زن: من از تصویب این قانون خوشحالم و می‌خواستم بگم ما خانم‌ها حواس‌مون کاملن جمعه و این قدر هنر و درایت داریم که مواظب شوهرهامون باشیم و نذاریم از دست‌مون برند. (یعنی شما باشید شیفته این همه هنر و درایت نمی‌شوید؟)

شنونده مرد: می ‌خواستم به نماینده‌های مجلس بگم شما خواب بودید من زن دوم رو هم گرفتم بدون اجازه همسر اولم. کجای کارید؟ از قزوین تماس می‌گیرم.

شنونده مرد: به این نماینده‌های مجلس بگید شما که چنین قانون‌هایی رو تصویب می‌کنید، آیا قانونی هم دارید برای زن‌های بداخلاق، زن‌های بددهن؟ (انگار که قانونی داریم درباره مردهای بداخلاق، مردهای بددهن)

شنونده مرد (که فکر کنم دوباره رادیو جوان را دچار دردسر جدیدی کند): من می‌خواستم بگم زیاد از این موضوع خوشحال نباشید این قانون حتا در صورت تصویب در صحن علنی به شورای نگهبان می‌ره و مغایر موازین شرعی تشخیص داده می‌شه و رد می‌شه.

پ.ن.: صحبت‌ها نقل به مضمون است، توی تاکسی قلم و کاغذ نداشتم که. 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
تگ ها :


دنیای زیرنویس‌های فارسی

فیلم دیدن با زیر نویس فارسی می‌تواند یکی از سرگرم‌کننده‌ترین تفریحات دنیا باشد. یعنی شما می‌توانید با این کار حتا در حین دیدن یک تراژدی قاه قاه بخندید.

به گمان من درباره شاهکار زیرنویس‌های فارسی فیلم‌ها می‌شود یک کتاب مفرح تهیه کرد. کافی‌ست هر کدام ما یک نمونه از تدیده‌های‌مان را برای این کتاب بفرستیم. دیشب اما زیرنویس فیلمی که می‌دیدم چیز غریبی بود که بدون شک می‌توانست مربوط به فیلم دیگری با موضوع و محتوای کاملن متفاوت باشد. نحتا زمان گفتن دیالوگ‌ها هم هیچ ربطی به زمان نمایش زیرنویس‌ها نداشت. یک نمونه شاهکار از زیرنویس‌ها را ببینید:

- I miss you

_ من تو را می‌بینم!!!

: I miss you too

من هم تو را می‌بینم!!!

و دو طرف پس از رد و بدل کردن این جمله‌های پر احساس منقلب می‌شوند.

اندکی مرتبط.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها :


قدردانی

از لطف و محبت همه دوستان عزیزی که با کامنت، ایمیل، تلفن و یا حضوری احوال علی را پرسیدند و نگران او بودند، خیلی خیلی تشکر می‌کنم. حال علی خوب است، دردش هم به مقداری زیادی ساکن شده و فکر می‌کنم که از اواسط هفته بتواند برگردد سر کار. 

یک تشکر ویژه هم برای روزبه که تجربه‌های ارزش‌مندش را در مورد مراقبت از یک بیمار صدمه دیده در اختیار من گذاشت. 

 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦
تگ ها :


وظایف خطیر

تازه دارم می‌فهمم که بعضی کارهایی که مردها توی خانه انجام می‌دهند چه‌قدر مهم و سخت است. یکیش همین گذاشتن زباله‌ها دم در.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
تگ ها :


چندی به پای رفتم و چندی ...

علی یک‌شنبه شب‌ها می‌رفت ورزش. با چند تا از رفقایش سالنی را برای مدت چند ماه اجاره کرده بودند. فوتبال سالنی. هر دوی‌مان برای این قرار ذوق داشتیم. شنبه‌شب‌ها چند بار بهش یادآوری می‌کردم که وسایلش را برداشته یا نه. از این که بالاخره بعد از مدت‌ها یکی از ما موفق شده بود رویای ورزش کردن را عملی کند، خوشحال بودم. راستش یک خوشحالی دیگرم هم به این خاطر بود که یک‌شنبه‌ها احساس می‌کرده‌ام خانم خانه‌ام. حسی که کم‌تر پیش می‌آید. زودتر از علی به خانه می‌رسیدم. تا وقت رسیدنش شام درست می‌کردم. بساط چایی را روبه‌راه می‌کردم. دوش می‌گرفتم و منتظر می‌ماندم. از همه مهم‌تر وقتی از راه می‌رسید من در را برایش باز می‌کردم. حس خوبی داشتم از این که کار. می‌شد بهش گفت گرم کردن خانه. کاری که کم‌تر از من سر می‌زند.

یک‌شنبه رفتم خرید. با بغل پر و دست‌هایی که رد کیسه‌های خرید روی‌شان افتاده بود هن و هن کنان پله‌ها را بالا رفتم. به خانه رسیده و نرسیده پریدم توی آش‌پزخانه. ساعت 8:30 تقریبن همه کارها تمام شده بود. رفته بودم سراغ خرده ریزها و جمع و جور کردن آش‌پزخانه که تلفنم زنگ زد. علی بود. زود بود برای برگشتنش. گفت پایش موقع ورزش کردن پیچ خورده، دارد می‌رود به دکتر نشان دهد. گفت برایش پول و دفترچه بیمه و ال و بل کنار بگذارم که بیاید بگیرد.

هاج و واج و با قیافه‌ای کش آمده لباس پوشیدم و چیزهایی را که گفته بود به اضافه چیزهایی که فکر می‌کردم لازم شود برداشتم. رفتم پایین. اوضاع از چیزی که توصیف کرده بود خیلی بدتر بود. معلوم شد زمین خورده یک جور خیلی ناجور. دو تا از بچه‌ها زحمت رساندنش را کشیده بودند. قوزک پایش 3 برابر حد معمول شده بود. چشم‌هایش از شدت درد قرمز بود و سعی می‌کرد به زور بخندد. با نگاهی ملتمسانه از بقیه خواستم که من را هم با خودشان ببرند، چون فکر کردم تا برگشتن‌شان دیوانه می‌شوم.

12:30 نصفه شب خانه بودیم. با یک پای گچ گرفته که با هر تکانی آه از نهاد صاحبش در می‌آورد. گچی که باید 25 روز تحملش کند.

دیروز گفت چه مراسم شاهانه‌ای تدارک دیده بودی برای شام. گفتم که می‌خواسته‌ام غافل‌گیرش کنم اما او در این کار پیش دستی کرده. حالا باید تا شنبه توی خانه بماند با دو تا عصا که دارد کم کم راه رفتن با آن‌ها را یاد می‌گیرد. گفتم امروز برایش یک جفت میل بافتنی و چند تا کلاف از حسن‌آباد بگیرم که برایم کلاه شال‌گردن ببافد این چند روزه حوصله‌‌اش سر نرود. یا یک قلاب برای بافتن چند تا لیف مرغوب که مجبور نشویم از این لیف‌های قلابی چینی استفاده کنیم. 

پ.ن. 1: یادم باشد از این به بعد زیاد برای موضوعی ذوق زده نشوم.

پ.ن. 2: یک تشکر خیلی ویژه بدهکار شدم به دو دوستی که یک‌شنبه شب دوستی را در حق علی و من کامل کردند و تا لحظه آخر همراه ما بودند. دست آخر هم علی را در یک عملیات محیرالعقول از پله‌ها بالا آوردند. گرچه می‌دانم که این‌جا را نمی‌خوانند. شما بگویید چی کار می‌شود کرد برای جبران چنین محبت‌هایی. پیش‌نهادهای شما را می‌خریم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
تگ ها :


محله کوچک بی‌قواره ما

تا دو سه سال پیش یک عالم خانه‌های قدیمی حیاط‌دار زیبا بود توی محله ما. از آن خانه‌هایی که تابستان‌ها می‌شود توی مهتابی‌شان نشست و هندوانه خورد و به آسمان نگاه کرد. خانه‌هایی با حیاط‌های پردرخت. بهار که می‌شد بوی یاس امین‌الدوله می‌پیچید توی کوچه‌ها و مست‌تان می‌کرد. خانه که گران شد، صاحب‌خانه‌ها یکی یکی همه‌ را کوبیدند تا به خیال خودشان از این ساختمان‌سازی‌ها سودی‌ ببرند. چه خیالی. 

یک روز صبح که از خانه بیرون آمدم دیدم، درخت تنومند یکی از همین خانه‌های پول‌ساز را از بیخ کنده‌اند. درخت بی‌گناه نازنین را همین طور زنده زنده کنده بودند. شاخه‌ها و ریشه‌های آویزانش دل آدم را ریش می‌کرد. احساس کردم قلبم تیر می‌کشد. مثل این که یکی بیاید شما را که سر راهش نشسته‌اید، با ماشینش له کند و برود. فقط به این جرم که سد راهش بوده‌اید. تا چند روز دلم نمی‌خواست از آن مسیر رد شوم. می‌ترسیدم نگاهم به آن خانه و صاحبان بی‌رحمش بیفتد و قلبم دوباره مچاله شود. 

حالا توی محل، آپارتمان‌های بی‌قواره‌ی مخوف و بلند ساخته‌اند به جای همه آن خانه‌ها. از همان‌ها که تمام سال نور را راه نمی‌دهند به هیچ کجای کوچه.

خیلی‌ از صاحب‌خانه‌ها به خیال این که روزی از همین روزها بتوانند سود کلانی به دست بیاورند، خانه‌ها را خالی گذاشته‌اند به خاک خوردن. حالا دیگر این خانه‌های بی‌درخت مثل یک مشت توده سرد و یخ‌زده و زشت، از آسمان بالا رفته‌اند و آدم را متحیر می‌گذارند که این همه زشتی و بی‌سلیقگی چه طور می‌شود یک جا توی محله‌ای به این کوچکی جا شود. 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٩
تگ ها :


بخشودن

نوبت خودمان که می‌شود، دوست داریم در مقابل خطاهای‌مان با مدارای دیگران روبه‌رو شویم. دوست داریم به سادگی بخشوده شویم. دوست داریم وقتی به اشتباهی اعتراف می‌کنیم یا از آن پشیمان می‌شویم دیگران هم با مماشات و همدلی با ما روبه‌رو شوند. اما گذشتن از خطاهای دیگران همیشه هم به همین سادگی نیست. تلافی و انتقام حسی‌ست که در مورد خطاهای بزرگ دیگران، وجود هر انسانی را پر می‌کند. کسی نمی‌تواند ادعا کند که هرگز چنین حسی را تجربه نکرده. یا به خاطر وجود این حس دیگران را به ددمنشی و وحشی‌گری متهم کند. شاید بتوانیم بگوییم که برای غلبه بر آن تلاش کرده‌ایم، اما نمی‌توانیم مدعی شویم که تجربه‌اش نکرده‌ایم.

شاید ناسزا و دشنام برای آرام کردن همین حس در فرهنگ‌ها به وجود آمده باشند و می‌بینید که در مواردی هم چه‌قدر می‌توانند به حس خشم یا انتقام ما پاسخ دهند. وقتی با زبان بیگانه‌ای آشنا می‌شوم، بدم نمی‌آید، چیزهایی هم درباره ناسزاهای آن‌ها بدانم. تجربه به من نشان داده است که کاربرد دشنام‌های بیگانه به خاطر از دست دادن زشتی زبانی خود، می‌تواند برای پاسخ به احساس خشم ما موثر باشد. مثلن خود من هر وقت در خیابان با اتومبیلی روبه‌رو شوم که بی‌دلیل بوق می‌زند، یا موتورسواری که به طرز وحشیانه از میان عابران پیاده‌رو رد می‌شود ناخودآگاه این جمله را که یک دشنام ترکی‌ست به زبان می‌آورم: «دَدَمین دردی» (به معنای درد پدرم یا شاید توی زبان خودمان بشود درد بگیری) و جالب این که این جمله حسابی دلم را خنک می‌کند انگار که در همان لحظه از طرف انتقام گرفته باشم.

بعضی‌ها در فرصت دادن دوباره و بخشودن دیگران چندان نرم و قابل نفوذ نیستند، سخت می‌گذرند و یا اصلن حاضر به این کار نمی‌شوند و تا طرف را به سزای عملش نرسانند دل‌شان آرام نمی‌گیرد. اما آدم‌هایی هم هستند که در این صفت بی‌دریغ‌اند و گاه این کار را با آن‌چنان قلب بزرگ و دست گشاده‌ای انجام می‌دهند که متحیرت می‌کنند. انگشت به دهان می‌شوی که اگر خود من بودم چه طور می‌توانستم این گونه بزرگ باشم در بخشودن. درگذشتن از خطاهای آدمی که عزیزترین کس‌تان را از شما گرفته کار ساده‌ای نیست. هنوز هم هستند خبرهایی که می‌توانند شما را به بستن چشم‌ها و کشیدن نفس عمیق و لبخند زدن وادار کنند.

محمد مصطفایی را که در وسعت بخشیدن به این رفتار شایسته سال‌هاست تلاش می‌کند، تنها نگذاریم.

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
تگ ها :