غبطه
از صمیم قلب خوشحالم برای افغانها. از این که دموکراسی نوپایشان این قدر سریع به بار نشست و حالا باید مایه حسرت من و شمایی باشد که این همه سال برای چشیدنش له له زدهایم.
امیدوارم روزی از همین روزها افغانستان جایی باشد برای در آغوش گرفتن فرزندانی که هر کدام به اجبار گوشهای از این جهان را به جای خانه برگزیدهاند.
فکرش را بکنید این خوشحالی چه قدر بیشتر بود اگر همه اینها در خانه خودمان هم داشتههایی طبیعی به شمار میآمد.
آنژین، دماغ و باقی قضایا
وقتی بعد از یک مدت طولانی دوباره میخواهم بنویسم، یک جورهایی از این جا و از شما که این جا را میخوانید خجالت میکشم. نمیدانم چرا. مثل وقتهایی که بعد از یک دلخوری طولانی دوباره میخواهید با یک دوست حرف بزنید. یک روز شاید دربارهاش بیشتر نوشتم.
یکی دو هفتهای مریض بودم. با گلوی ورمکرده و دستمال به دست لیموشیرین میخوردم و میف میف میکردم. چند شبی را فقط به مدد بخور اوکالیپتوس زنده ماندم و چند صباحی را فقط به کمک آب نبات سرد. باکتریها از گلویم رفته بودند توی سینوسها و ول کن ماجرا نبودند. نصف شبها با دهان و حلق خشک و نفس بند آمده از خواب میپریدم. تا همین امروز هم، نفسم هنوز آنقدرها که بشود گفت کاملا خوبم، چاق نشده.
یک آمپول پنیسیلین زدم حدود 15 تا آموکسیسیلین و بیست و یکی آموکسیکلاو خوردم. باکتریهای این دور و زمانه بدمذهبها مقاوم شدهاند در مقابل آنتیبیوتیک. از بس که این پزشکهای عمومی عین نقل و نبات کپسول و پنیسیلین دادند دست مردم و خود مردم هم تا بوی سرماخوردگی آمد، چای بعد از ظهرشان را با آنتیبیوتیک خوردند. همهش داشتم به روزی فکر میکردم که دیگر به هیچ ترفندی حریف این فسقلیها نشویم و تازه حالیمان شود که چهقدر ناتوان بودیم و خبر نداشتیم.
توی این مدت زندگی البته بدون حس بویایی و با وجود طعم و بوی مزخرفی که در دهان و منخرین آدم میپیچد، رنگ دیگری به خودش گرفته بود. آن هم برای من که حتا کاسه بشقابها و آب و گوشی تلفن را بو میکشم. یادم میآید بچه که بودم برادرم برای پیدا کردن منشا سوختگی کولر چه طور وادارم کرد تمام قطعات را بو بکشم و سرانجام قطعه سوخته را شناسایی کنم. خب فکر کنم تا پنج شنبه بتوانم دوباره بگویم که کاملن خوبم. تا آن وقت البته سعی میکنم دختر خوبی باشم و اخطارهای برخی از خوانندگان این جا، مثل دکتر یا حمیده، را جدیتر بگیرم.
پ.ن. : نمیگذارند برای یک روز هم که شده احساس کنی حالت بهتر شده. 7 سال برای زیدآبادی؟ آخر به چه جرمی؟ متفاوت اندیشیدن؟
خوابهای سبز
خواب میبینم رفتهایم بندرعباس. تصویرها کم و بیش شبیه آنچیزی هستند که از تنها سفری که به این شهر داشتهام به خاطر دارم. بعد همه رفتهایم توی یک استراحتگاه بزرگ گرفتهایم خوابیدهایم، خسته.
یک آقایی میآید که به ظاهر مدیر آن جاست. به من میگوید بیدار که شدید میخواهید چه سرودی بخوانید؟ مثل این که خبر دارد که ما شعرهای دسته جمعی میخوانیم.
جواب میدهم: "مرغ سحر"!
میگوید: " نه الان چه وقت مرغ سحر است. مرغ سحر را باید یک وقت دیگر خواند، الان باید تصنیف زبان آتش را بخوانید."
بعد ما به افتخار مدیر استراحتگاه کف میزنیم و بهش وی نشان میدهیم.
میدانید حالا که بهش فکر میکنم خندهام میگیرد از این که خوابهامان هم رنگ بیداریمان شده اینقدر.
پ.ن.: توی خوابم فکر میکردم حالا که تا این جا آمدهام خوب است وبلاگنویسهای بندرعباس را هم از نزدیک ببینم. بعد فکر کردم به نویسنده جوان وبلاگ درباره پری زنگ بزنم و باهاش قرار بگذارم. پناه بر خدا از خوابهایی که من میبینم.
معلومات عمومی
روناک (همکارم که کارهای طراحی گرافیک شرکت ما را انجام میدهد)، یک طرح فرستاده برای 8 مهر که روز بزرگداشت مولاناست.
بعد این همکار خیلی جوانم که توی اطلاعات عمومی شاهکار است از من میپرسد: «مولانا همون مولویه؟!» همکار دیگرم که چشمهای گرد شدهی من را دیده، میگوید: «نه مولانا برادر کوچیکهی مولوی بوده که به خاطر اختلاف با او پا میشه میره قونیه و همونجا هم میمیره.»
هاج و واج نگاهش میکند و میگوید: «چه جالب! پس باید به روناک بگم طرح رو اصلاح کنه.»
پ.ن.1 : همکار جوانم دانشجوی سال دوم انیمیشن است.
نبش ایوان این خانهی از پایبست ویران
کم کم دارم مطمئن میشوم که محتوای این نامه نیروی انتظامی را یک بیمار ج*نسی تنظیم کرده. الان فکر کنم یک چیزی شبیه خشم دارد میلولد توی رگهایم که این طور نفسم را به شماره انداخته.
من نمیتوانم بفهمم که یک آدم سالم متمدن که مثلن جایگاهی در نیروی انتظامی این کشور دارد (به مفهوم انتظامی دقت کنید) چه طور میتواند چنین نامهای را تنظیم کند. هرچند که هیچ معلوم نیست توی این کشور چند تا نهاد و دستگاه هستند که مسئولیت قانونگذاری و امر و نهی کردن این مردم را به عهده دارند.
روشن است توی جامعهای که از بچهی 10 ساله تا پیرمرد 90 ساله مجاز هستند، توی اماکن عمومی به خاطر ظاهرت بهت تذکر بدهند، هر کسی میتواند در نوع خودش یک قانونگذار باشد.
به نظر من این نامه مهوع به یک اندازه به همه افراد این جامعه چه زن و چه مرد به دیده توهین و تحقیر نگریسته. به زنها از این رو که از آنها خواسته آنقدر از وجود و فیزیک بدن خود شرمسار باشند که حتا نتوانند از نزدیکترین خویشاوند مذکر خود بخواهند که برایشان لباس زنانه بخرد و به مردها از این رو که به ظاهر باید وجودشان آنچنان لبریز از شهوت و گرسنگی ج*نسی باشد که حتا با نگاه کردن به مجسمه یک زن هم عنان از کف بدهند.
بعد انتظار دارند که جامعهای «این چنین بیمار» انسانهای سالم پرورش بدهد.