میا بی دف به گور من زیارت
دیر زید هر کلاغ
سال به دنبال سال
عمر گل سرخ باغ
صبحدمی بیش نیست «منصور اوجی»
تابستان امسال را سنگ تمام گذاشته این مرگ بیصدا. میخواست کامل کند خودش را انگار. «پرویز مشکاتیان» هم رفت. در عین ناباوری. حالا بیداد و نوا را باید با آه شنید با دریغ. که چند سال دیگر باید منظر ماند تا چنین آثار ماندگاری در موسیقی ایران متولد شوند.
باشد تو هم به ما بگو که نیستی. فکر کردی به همین سادگیست. من خیلی وقتست که فکر دیگری به حال رفتههای دوستداشتنی کردهام. اصلا مگر میشود، عشق را، زندگی را مرده انگاشت. تا صدای مضرابهایت هست تو هستی. این یکی را دیگر نمیتوانی انکار کنی.
فلسطین اینجاست، همین پرشین بلاگ خودمان
توی دانشگاه هر جا میشد چند تا دوست را دور هم جمع کرد و حرفهای خودمانی زد، خیلی زود پاتوق میشد. پاتوق کسانی که دوست داشتند یک جایی باشد که هر روز یکدیگر را ببینند و گپ و گفتی کنند.
تا قبل از این که اتاق پژواک (نشریهمان) را به زور چهار سال رفت و آمد به دفتر معاون فرهنگی دانشگاه بگیریم، جاهای زیادی بود که در طول سالها پاتوق ما میشد. از دفتر انجمن اسلامی دانشگاه و کتابخانهی فوق برنامه و شورای صنفی گرفته تا ستاد تبلیغات امور خوابگاهها.
ستاد اما یکی از همان پاتوقها بود که سالهای زیادی ما را در خودش جا داد. حتا برای بچههایی که خوابگاهی نبودند و کار چندانی با ستاد نداشتند، جایی شده بود برای دور هم جمع شدن و گپ زدن.
یک روز تابستانی خلوت که خیلی از ما به شهرهایمان رفته بودیم، مدیر تازهی دایره فرهنگی (که از برادران خیلی ارزشی بسیج و کانون قرآن بود و اصلن خوابگاهی نبود) هوس کرده بود دایره فرهنگی را از لوث وجود محافل دانشجویی - غیر ارزشی پاک کند.
فکرش را بکنید یک نفر که مثلن دوست و همدانشگاهیتان است و تا قبل از این که چنین پستی بهش بدهند هر وقت دلش میخواسته آزاد بوده که در جمع شما حاضر شود، به خودش اجازه بدهد که یک محل دانشجویی را تصاحب کند و بعد با اشخاصی که خودش صلاح میداند از نو بچیندش. حالا که فکرش را میکنم میبینم آدمهای تنگنظر و حقبهجانب (که خوشبختانه غالبا خیلی هم با ارزش هستند و این روزها هم بدجوری ایام به کامشان است) در هر لباس و هر مقامی که باشند یک جور فکر میکنند. یا با من و مثل من باش یا برو گم شو.
«مدیر تازه» شبانه قفل در ستاد را عوض کرده بود. کلید قبلی که دست مسئول ستاد بود طبیعتن دیگر در را باز نمیکرد. بچهها صبح آمده بودند و دیده بودند که به خانه خودشان راهشان نمیدهند. در بسته مثل یک ریشخند مثل یک تحقیر بهشان گفته بود «زکی».
مدیر تازه البته موفق شد همه ما را از آنجا بتاراند. اما بالطبع نمیتوانست زورگوییش را در همه جای دانشگاه به ما تحمیل کند. نشریه ما خیلی زود صاحب یک اتاق اختصاصی شد. (کجایی آقای مهندس صراف (معاون فرهنگی وقت دانشگاه) که یادت به خیر.)
حس دیروزم از فیلتر شدگی پرشین بلاگ درست شبیه همان حسی بود که برادر ارزشیمان در آن روزها به جمع ما چشاند. حس بیرون راندن از خانه. غافل از این که این امید نمیدانم از چه جنسیست که ریشهاش را در هر سنگی هر چه قدر سخت فرو میکند و مرگ را به بازی میگیرد.
عمو فیل تر باف جان خیلی با ارزش! به خدا آن جملهای که وسط آن صفحه نوشتهای «دسترسی به این سایت» یا نمیدانم چی چی، عین "حرام" است. چون جمله را روی دیوار خانهای نوشتهای که به زور غصبش کردهای. بیاجازه صاحبخانهاش. درست عین همان نمازهایی که برادر ارزشیمان از آن روز در نمازخانه پشت دیوار ستاد تبلیغات ما میخواند. من برای خودت میگویم، یکهو دیدی زد به کمرت ها. حالا از من گفتن بود.
فیلتر
«این روزها مردم فیلتر را با پوست و گوشت و استخوانشان حس میکنند.»
به نظر شما این فیلتر شدگی پرشین بلاگ اتفاقیست؟ یا کار عدهای از عوامل نفوذی دشمن است که قصد دارند به آشوبها دامن بزنند و اسنادش هم موجود است؟ به طور کلی بیایید همگی با هم پناه ببریم به خدا.
روایت فتح
روزبه (همان آقایی که گیر داده است این روزها به قلم و آی کیو و من و روجا و ... و به قول روحاله میرود که به یک اسپمر تبدیل شود) توی وبلاگش اسم وبلاگ مرا گذاشته روایت فتح. فکرش را بکنید. ازش پرسیدهام چرا؟ برایم نوشته که وقتی پستهای مرا میخواند یاد روایت فتح میافتد و صدای شهید آوینی را میشنود. تازه گفته که ای کاش وبلاگها هم صدا داشتند. یعنی فکر کنید یکی بردارد پستهای مرا با صدای شهید آوینی بخواند بعد تهش هم آهنگران در بیاید که «مرا بیگانه نامیدند و رفتند».
به نظر شما چرا چنین فکری کرده؟ تا جایی که یادم است چند وقت پیش هم توحید گفته بود که وبلاگم شبیه کانال 1 تلویزیون ایران است.
بعد آدم میرود میبیند که بقیه وبلاگها این همه خوانندهی هواخواه و کشته مرده دارند که شبیهشان میکنند به قند و نبات و عسل و گل و بنفشه و گلاب و زعتر، بعدش بلاگرشان میآید روزی 150 تا کامنت هواخواهی میخواند و قند توی دلش آب میشود. خب آدم یک جورهایی غصهاش میگیرد از این که وبلاگش کانّهو مصیبت باشد.
خدا رحمت کند شهید آوینی را هر هفته یک دل سیر خانوادههای شهید داده را میبرد صحرای کربلا و برمیگرداند. خدا به راه راست هدایت کند کانال 1 را مظهر صداقت و راستی شده این روزها توی ایران. به نظرتان نباید قند توی دل آدم آب شود؟
خدایا ازت ممنونم.
باید قورتش بدهی
اگر آدم دلش برای دوستهایی که بیدلیل یک مدت زیادی نمیبیندشان تنگ شود، باید چی کار کند؟ اگر آدم دوست داشته باشد دوستی را که خبر از ایران رفتنش را شنیده بغل کند و باهاش خداحافظی کند باید چی کار کند؟ اگر آدم یک هو سر کارش به یاد اردوی کردستان 8 سال قبل دانشکده بیفتد و دلش برای دوستهایی که خیلی وقت است ندیده، بگیرد و بغض توی گلویش قلمبه شود، چی کار باید بکند؟
چرا آدم این قدر باید روابطش زنجیرهای باشد که برای ندیدن یک نفر مجبور شود یک عده را کنار بگذارد؟ چرا آدم باید جوری باشد که مدام چیزهای بیربط را به هم ربط بدهد؟
چرا من این قدر آدم بزرگی نیستم که بتوانم برای این حسم کاری بکنم. چرا من نصف عمرم را مشغول سرزنش کردن خودم هستم؟ چرا من جوری حرف میزنم که کسی سر درنیاورد؟
دلم گرفتهست، دلم عجیب گرفتهست، حیف که شب نیست. وگرنه به ایوان میرفتم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشیدم.
پ.ن.: راستی عکسهای تولد آلا را دیدهاید آدم دلش میخواهد خام خام بخوردش.
حجاریان
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم
"سعدی"