آغاز مبارک
اولین دستور صادق لاریجانی: اجرای حکم قصاص بهنود شجاعی متوقف شد.
یک گزارش خواندنی درباره اتفاقهای دیشب.
کدام حیوان و چرا؟
نوشتهای در پاسخ به دعوت روزبه:
راستش من دوست ندارم هیچ حیوانی را توی خانهام نگهدارم. نه این که حیوانی را دوست نداشته باشمها نه. بعضی حیوانها اصلن برای نگه داشتن ساخته نشدهاند. مثل پرندهها، موشها و همسترها، سنجابها و همه حیوانات غیر اهلی دیگر و به گمان من نگه داشتن آنها نه تنها لطفی نیست بهشان، که خیلی هم جور است در حقشان. اما خب از قدیم و ندیم حیوانهایی هم بودهاند برای زندگی در کنار آدمها، مثل مرغ و خروس، سگ، اسب، الاغ و ... که مردم توی خانههای روستایی ازشان حفاظت میکردند تا به کاری بگیرندشان یا از گوشت و شیر و سایر محصولاتشان بخورند. امروز روز اما مردم توی خانههای شهری هم حیوانها را نگه میدارند که تنهاییشان را پر کنند، حس محبت کردن و دوست داشتنشان را ارضا کنند یا این که به حیوانهای بیپناه، پناه بدهند.
من دوست ندارم حیوانی را در خانهام نگه دارم چون فکر میکنم که در یک خانه کوچک بدون حیاط، اصولن نگهداری هیچ حیوانی نه ممکن است و نه عاقلانه. اما اگر توی روستایی در یک خانه درندشت زندگی میکردم که بغلش یک آغل بود، دوست داشتم چوپان باشم. نگهدار گوسفندها. دوست داشتم ببرمشان به یک مرغزار بزرگ و زیر سایه درختی بنشینم به تماشای علف خوردنشان و گاه گاهی برای آنها و دل خودم که سخت عاشق پسر کدخدا بود، نی بزنم. بوی علفهای تازه را ببلعم و همراه گوسفندهایم مکیوف شوم. از شقایقهای خودرو و برگهای سوزنی کاج برای خودم گردنبند و گوشواره درست کنم و تا گوسفندها یک دوری توی صحرا بزنند، بروم خودم را توی آب رودخانه نگاه کنم و برگردم.
آخرین ایرانی خوشحال
صبحها معمولا عادت دارم در فاصلهی دریافت ایمیلهایم (که معمولن کارهای آن روزم را مشخص میکنند) وبگردی کنم. امروز صبح دیدم دوستی پرسیده است که آخرین ایرانی خوشحال را کی و کجا دیدهایم. راستش از صبح دارم فکر میکنم به این که جواب درست این سوال چیست. به خصوص که پرسشگرش تاکید کرده، این سوال را به دقت، نه به شعار و با انصاف پاسخ بدهیم و هنوز جواب درست و درمانی برایش پیدا نکردهام. پاسخهای زیادی هم پای این نوشته نیست. البته تا این ساعت که من دیدهام یعنی 5 بعد از ظهر. شاید بقیه هم مثل من هر چی فکر میکنند یادشان نمیآید.
اولش فکر کردم شاید برق شادی چشمان دوستی که دیروز داشت از راضی کردن دختری که دوستش دارد صحبت میکرد، جواب این سوال باشد. بعد یادم آمد که این برقِ چند ثانیهای و گفتههایی که بعدش بین ما رد و بدل شد، نمیتواند نماد کسی باشد که حالش به معنی واقعی خوش است.
بعد سعی کردم بهتر ببینم که اصلن حال خوش به چی میگویند. اولین نشانه خوشحالی چیست؟ خنده؟ بیغمی؟ جنب و جوش؟ ... نمیدانم. راستش هنوز هم نمیدانم. گرچه از صبح مدام دارم بهش فکر میکنم. شاید اگر بخواهم توصیف خوشحالی را برای خودم ساده کنم، بشود حالی که روز شنیدن خبر قبولیام در کنکور داشتم. دوست داشتم به دنیا لبخند بزنم، برای آیندهام برنامهریزی کنم. نقشه بکشم. برای روزهای پیش رو خرید کنم. شعر بخوانم، زمزمه کنم. دوست داشتم زندگی کنم. دوست داشتم این خبر را به همه بگویم و با یادآوریاش خوشحالیام را دوچندان کنم. دوست داشتم مدام در موردش حرف بزنم. به یادم بیاورم. مزمزهاش کنم.
فکر کنم خودش باشد، من آن روز خوشحال بودم و ته دلم را یک چیزی قلقلک میداد. یک چیزی وادارم میکرد بخندم، مهربان باشم، امید بورزم و دوست بدارم. این خوشی چیره بود بر بقیهی احساسم. یادم است آن روزها داروهای خیلی بدمزهای برای زخم معدهام میخوردم. اما خوشی غالب بود. طعم داروها را از یادم برده بود. پس نشانههایش شاید همینها باشد. حالی خوش که به بقیهی احوالت بچربد و دوام داشته باشد.
من میخواهم صادق باشم، میخواهم شعار ندهم، میخواهم انصاف را رعایت کنم و در کنار همه اینها میخواهم کسی را سرخورده نکنم و رعایت همه اینها کارم را سخت میکند.
این روزها اما اغلب آدمهایی که میشناسم، دوست دارند آنچه را که میبینند، فراموش کنند، یادآوریش نکنند، دوست ندارند طعمش را مدام مزمزه کنند، ازش حرف بزنند. خبرها را اگر پی میگیرند برای شنیدن خبریست که پایان این احساس را نوید بدهد. حتا کسانی را میشناسم که میترسند از خواندن خبرها، از دیدن رسانهها. میترسند از طعمی که پیگیری خبرها در کامشان باقی میگذارد.
روزهای عجیبیست این روزها، این آدمها که من میشناسم با آن که شاد نیستند، از پایان غم زیاد حرف میزنند، آن هم با آب و تاب. این آدمها که من میشناسم، ترکیبهای متناقضی هستند از بیم و امید، یک جورِ غمگینی، امیدوارند و یک جورِ دلتنگی خوشبین. این آدمها را شاید نتوانم خوشحال بنامم اما هیچ وقت تا این حد پرامید ندیده بودمشان. این آدمها بیتاباند برای دیدن روزهای خوش. جوانترها و کمتجربهها از امروز و فردا میگویند و با تجربهها از روزی که دور نخواهد بود.
شاید آخرین ایرانیهای خوشحال را من در تجمعات تبلیغاتی مردم در خیابانهای تهران پیش از انتخابات دیدم. همان روزهایی که مردم میخندیدند، دوست داشتند، جنب و جوش داشتند و یک چیزی -انگاری امید- ته دلشان را قلقلک میداد.
یک حسی، درکی، امیدی هست که به من میگوید، آنقدرها دور نیست روزی که دیگر مجبور نباشیم برای دیدن یک ایرانی خوشحال مژدگانی بدهیم و من «آن روز را انتظار میکشم. حتا اگر دیگر نباشم.»
بازی رسانه ملی (مطلبی از مریم در واگن درجه 3)
مریم عزیز در واگنش برای بازی رسانه ملی مطلبی نوشته که بخشی از آن را این جا آوردهام. با این توضیح که به محض کامل شدن مطلب اینجا منتشرش خواهم کرد:
«راستش من از بعد از انتخابات تا حالا نتونستم چیزی بنویسم. همونطور که دوستان می دونن نوشتنم همچین چشمهی جوشانی هم نبود که بگم یه دفعه خشکیده یا چیزی از این دست. همون وقت هم کم مینوشتم. ولی واقعا بعد از انتخابات همون کم رو هم نتونستم بنویسم. نوشتنی فوقالعاده زیاد بوده و هست و نمیشه گفت ناامیدی یا دلسردی یا هر احساس منفی دیگهای جلوی نوشتنم رو گرفته؛ چون اصلا ناامید یا افسرده نیستم و نه این که دوست نداشتم دربارهی این روزها بنویسم ولی نمیدونم چرا از این همه دیدنیها دستم به نوشتن نرفته.
درباره ی بازی هم چند روزی میشه که دارم فکر میکنم چیزی بنویسم ولی نمیتونم. شاید جوابش واضح به نظر برسه ولی واقعا نوشتن دربارهی چنین موضوعی مشکله. مخصوصا که خود دو واژهی رسانه و ملی اون قدر نامانوسن که مثلا "دراکولای علف خوار". یا مثل این که بخوای بگی یه سوسک حمام باید چه کار کنه که شبیه یه اسب سفید بشه.
بعد فکر کردم اگه قرار به نوشتن بود، نوشتن از انتظاراتی که دارم خیلی خندهدار میشد. چون اونقدر دور از دسترس و واقعیتن که فعلا جنبهی اجرایی عملی در ایران ندارن. بنابراین حدس میزنم بهتره دربارهی این فکر کنم که چه انتظاری از رسانه ندارم، تازه اونم نه از نوع ملیاش.
مثل بحثی که قبل از انتخابات مطرح میشد که ما از رئیس جمهور باید انتظار داشته باشیم چه کارهایی رو نکنه نه اینکه چه کارهایی رو انجام بده چون این واقعبینانهتره. و فکر کنم توی ایران خیلی چیزا لااقل فعلا این جوری هستن.
به هر حال بهش فکر می کنم و اگه تونستم یه لیست درست کنم این جا میذارم ولی باید بگم یه سری از جوابهام با خود مولود مشترکه.»
زندگی
این روزها گرسنگی خبرهای خوش بیداد میکند. آنقدر که هر خبر شیرین را باید مثل لذتی دستنیافتنی با ولع بلعید. البته دهانت که تلخ باشد، شیرینی یک خبر خوب چند برابر میشود. دیدهاید مثلن ترکیب یک قهوه تلخ و طعم شیرین یک کلوچهی سیب چه ترکیب خوشایندی میشود؟ خبرهای خوش این روزها همینطور هستند با این تفاوت که شما از تلخی قهوه هم لذت میبرید اما از تلخی اخبار بد نه. دیشبم با یک سرشب تلخ شروع شد. صبحش خبر کشته شدن دایی نیما نامداری را خوانده بودم. علی «ای ساربان» نامجو را گذاشته بود و «فال ورق» کامپیوتری میگرفت و من حین آشپزی گریه میکردم. همین طور بیخودی. تصورش را که میکنم میبینم چه صحنهی خندهداری میشود. اشک میریختم و اشکهای شور میرفت توی دهنم و حالم را بهم میزد. اشک میریختم و پیازها را تفت میدادم.
در دوران دانشگاه دوستی داشتم که بهش میگفتم بانوی اشک و دستمال. بس که دلتنگ خانوادهاش بود و برایشان اشک میریخت. این روزها خودم شدهام بانوی اشک و دستمال. فکر کنید چند روز پیش ضبط صوت تاکسی «خیلی وقته سایتو بر سر ندارم» پخش میکرد و من گریه میکردم. با خودم گفتم: «همین روزهاست که با "خوشکلا باید برقصن" هم اشک بریزم. نکنه افسرده شدهم؟»
اما زندگی همیشه در عین تلخی یک روی دیگرش را بهتان نشان میدهد. همیشه میخواهد حالیتان کند که نباید زیاد جدیش گرفت. به خصوص اگر اینرسیتان برای ماندن در یک حالت غمانگیز زیاد باشد. یعنی وقتی با یک قیافه حق به جانب بروید توی لاک غصهخوری، میزند توی ذوقتان که «هی فکر کردی چه خبره؟ باز خودتو جدی گرفتی؟» و بعد تلفنتان زنگ میزند که نشانتان دهد، تلفن را همیشه نساختهاند برای خبرهای بد. یک وقتهایی میتواند کل دلخوشی دنیا را بیاورد توی دلتان. یک وقتهایی میتواند حالیتان کند که زندگی با همه وسعتش با همه زیباییهایش مثل یک رود جریان دارد. میتوانی ماهی باشی و باهاش شنا کنی یا سنگ و روی بسترش بمانی. زندگی میرود بدون این که ازت بپرسد میخواهی همراهش بروی یا نه و برخلاف میلت بهت ثابت میکند که «آنقدرها هم که فکر میکنی مهم نیستی. دوست داشتی با من بیا تا چیزهای زیادی نشانت بدهم و نخواستی همانجا بمان تا عبور لحظههایم فرسودهات کند.»
نیم ساعت بعد من سرخوش بودم. مثل وقتهایی که توی ظل گرمای تابستان با برادرم توی حیاط خانه آب بازی میکردم.
این پست را با تمام کلمات ناچیزش که در وصف دلخوشی دیشب من از شنیدن دو خبر خیلی خوش، کاملن ناتوان است، تقدیم میکنم به مهین عزیزم و توحید و شبنم نازنین، که یک بار دیگر یادم آوردند، زندگی، زیبا و پرطنین در حال جاری شدن است. باید بزرگ و عزیزش داشت. باید قدرش دانست و برایش تلاش کرد.
با همه وجود برایتان روزهای خوش آرزو میکنم.
ما را به خیر تو امید نیست (یا بازی رسانه ملی به دعوت روحاله )
این نوشته در پاسخ به دعوت روحاله در بازی «انتظار شما از رسانه ملی چیست؟» نوشته شده است:
اسمش را گذاشتهاند رسانه ملی؛ یعنی تنها چیزی که نیست. این روزها زیاد میشنوم که «همه چیزمان به همه چیزمان میآید» اصولن این جا که ما هستیم، بودها، نشاندهندهی نبودها هستند و نبودها، نشانهی بودها. یعنی وقتی یکی مثلن میگوید به شرافتم سوگند تفنگ دستم نبوده، یعنی من شرافت ندارم و تفنگ هم قطعن به دست داشتهام. وقتی کسانی میگویند هیچ اجباری در کار نبوده و من همه چیر را به میل خودم میگویم؛ معنیش میشود، فشار از هزاران اتمسفر گذشته است و هیچ کدام این حرفها حرف من نیست. خب در یک چنین شرایطی چرا نباید به رسانهای که کاسهلیس عدهای است که جیره مواجبش را میدهند، عنوان رسانه ملی داد؟
توی این روزها که همه از جیب ملت هر چه دلشان بخواهد خرج میکنند، خب چرا یک رسانه ای پیدا نشود که همین کار را بکند؟ مثلن یکی میگوید: «ممکن است از حق خودم در مورد اهانتی که به من شده بگذرم اما از حق ملت محال است». آن یکیها میگویند: «نسب فلان عضو کابینهات ملت را سرخورده میکند». آن دیگری میگوید: «اگر کسانی بخواهند اعتراضی بکنند، ملت آنها را سر جایشان مینشانند». یا مثلن «اکنون ملت مصرانه خواستار محاکمه خاتمی و موسوی هستند». خلاصه اینجا هر تهدیدی، هر توهینی، هر دروغی، هر ادعای کذبی و هر شارلاتانبازی برای «وجاهت منظر» لقب ملی به خودش میگیرد و از زبان ملت نقل میشود.
رسانه ملی، رسانه ملی، ر سا نه ی م ل ی ... . تکرارش که کنی، میان خنده گریهات میگیرد. اصلن چرا باید انتظاری داشته باشم از چیزی که وجود خارجی ندارم. گرچه پول زورش را که مثل راهزنها ماه به ماه روی فیش آب و برقم اضافه میکند، تا امروز مثل بچه آدم و بیهیچ حرف اضافهای پرداختهام، نمیتوانم انتظاری داشته باشم از جایی که ایجاد شده است که روح و روان من را با پیست اسبدوانی اشتباه بگیرد. جایی که بعد از هر بار روشن کردنش ناچار شوم بچهام را کتک بزنم.
اسمش را گذاشتهاند ملی که شب به شب سر یک ساعت خاص برنامهای نشان بدهد که با ریشخند بهت بگوید: هی بدبخت! میبینی؟ حقیقت این است که من میگویم، حالا اگر اعتراضی داری خودت را حلقآویز کن. یا موجوداتی به اسم گزارشگر، و خبرنگار و مجری که نمونههایش را توی هیچ جای دنیا نمیتوانی پیدا کنی، از دهان تو برای آدمهایی که خودشان صلاح میدانند، سلام و دستبوس بفرستند و آنهایی را که دوست ندارند لعن و نفرین کنند.
نه آقا جان به خدا من به گور خودم خندیدهام که از رسانه ملی توقعی، انتظاری داشته باشم. اصلن پول زور میدهم که بدهم، نوش جان همه آنهایی بشود که پولم را نشتر کردهاند به جان خودم و روزی صد هزار بار به ریشم خندیدهاند. من نمیخواهم رسانه ملی تریبونم باشد، من نمیخواهم وقتی بهم بدهد که بتوانم حرفم را بزنم. نمیخواهم جایی باشد برای تضارب آرا. اصلن به جان خودم من رسانه ملی نمیخواهم. به کی باید بگویم. من اصلن نمیدانم کدام از خدا بیخبری این ترکیب ضد و نقیض را اختراع کرد. رسانهای که مخارجش را فقط ملت تامین کنند (آن هم توی ایران) و به همان اندازه جا داشته باشد برای تمام اندیشهها و رایهای همین ملت. یک ترکیب خندهدار غمانگیز که گردانندهاش دست کم اینقدر جرات و شرافت ندارد که به جای این لفظ ساختگی به همان عنوان اصلی «رسانه حکومتی» بخواندش.
به جان خودم، من به هیچ خیری از رسانه ملی امید ندارم، فقط شما را به خدایی که بهش اعتقاد دارید اینقدر، تحقیرم نکنید، اینقدر بهم ناسزا نگویید، اینقدر دروغ، اینقدر اخبار مبتذل تحویلم ندهید، من توقع هیچ همدردی، هیچ مرهمی ندارم، اما لطفن روزی که 168 نفر از هموطنهای من جان خودشان را از دست دادهاند، یاد آقای «بین» نیفتید، روزی که خواهرها و برادرهای من را (که از همین ملتاند) توی خیابانها به باد باتوم گرفتهاند، شما بعد از برنامه آشپزیتان، «لورل، هاردی» پخش نکنید. شما را به خدا اسم من را از روی رسانهتان بردارید. شما را به خدا اسم ملی را از روی این یکی بردارید. بگذارید دردهای خودمان برایمان بس باشد.
با اجازه بنیانگذار بازی، پریسا، هادی، مون، نگار، بهار، سارا، توحید، مریم و ناصر را به این بازی دعوت میکنم.
کی میتوانم دوباره بخندم؟
تمام سرم داغ شده بود. گوشهایم نمیشنید، شاید به همین خاطر بود که سوالهای همکارهایم را بیپاسخ میگذاشتم.
با این که از قبل میدانستم که قرار است، چه چیزهایی را در این اعترافات بشنوم، نمیدانم چرا این قدر آب دهانم غلیظ شده بود. چی قرار بود بشود مگر؟ چی انتظار داشتم بشنوم؟ مگر هر روز خدا نمیگفتم کاش زودتر اعتراف کنند برگردند پیش خانوادههایشان. پس چرا این قدر وارفتهام موقع خواندن اعترافهای ابطحی. همان ابطحی که همیشه با آوردن اسمش نیشم خودبهخود باز میشد و کلمه «تپل» میپرید وسط حرفهام. همان ابطحی که نوشتههایش را حتا توی روزهای ناامیدی از خاتمی میخواندم تا ببینم امروز چی برای گفتن دارد.
حالا چرا این طوری کج و کوله شدهام؟ نگران چی هستم؟ نگران این آدمهایی که برای خلاص شدن حاضرند به قتل پدرشان هم اعتراف کنند؟ نگران کسانی که این اعترافها را میشنوند و عزمشان جزمتر میشود در لعن و نفرین دیگرانی که این روزها کشته شدهاند، زندانی شدهاند، کتک خوردهاند؟ نگران آنهایی که میخواهد سری تکان بدهند و بگویند؛ ای بابا این هم که «تو زرد» از آب در آمد؟ نگران آنهایی که رسانهای جز صداوسیما ندارند؟ یا نگران خودمام؟ نگران کسی که همه جا توی بوق و کرنا کرده بود: «سعی کنید فکر کنید به حال و روزشان، برای یک ساعت خودتان را جای آنها بگذارید»، اما ته دلش چیز دیگری میخواست؟
«نه، با خودت کنار نیامدهای هنوز دختر! زبانت را آموزش دادهای دلت را نه. چی میخواستی بشود؟ نکند هنوز هم بدت نمیآید یکی را قهرمان کنی، بعد با آب و تاب ازش حرف بزنی، بهش ببالی و قابش کنی بزنی به دیوار اتاقت؟»؛ هی به خودم میگویم و آه میکشم. نه من قهرمان نمیخواهم. من فقط میخواهم بدانم که چی قرار است به سرشان (سرمان) بیاورند. کسی که اعتراف میکند، با رمز تقلب مردم را کشانده به خیابانها که آشوب کند، عاقبتش، مجازاتش چیست؟
حالم که بهتر شود باید فکر کنم که چند وقت طول میکشد تا باز بتوانم با یادآوری این قیافههای غمگین تکیده دوباره لبخند بزن.
خرج که از کیسه مهمان بود ...
«مسافران با در دست داشتن وصیت نامه خود به سالن انتظار پرواز مراجعه کنند.»
یادم نیست چند سال پیش بود، که دوستی به طعنه درباره پروازهای ناامن ایران چنین جملهای را به کار برد. این روزها که خبرها از در و دیوار برایمان میبارند، این جمله بیش از شوخی یک واقعیت است، واقعیتی تلخ که نمیشود بهش خندید یا از کنارش گذشت. چی دارد به سرمان میآید؟
درست است که مجموع اتفاقهای این روزها نشان داده، جان انسانها کمبهاتر از آن است که لازم باشد برای حفظش، برای گرامی داشتنش کوششی کرد و درست است که حادثههای مشابه نشان داده کسی قرار نیست کاری بکند برای من و شمای مسافری که تنها جرممان زندگی در کشوریست که نباید باهاش مبادلهی تجاری داشت، درست است که ما سالها ناخواسته بهایی را پرداختهایم که هرگز به پرداختش راضی نبودهایم، اما خودمان که میتوانیم کاری بکنیم برای خودمان. برای جانهای عزیزی که مفت و مسلم در این حادثهها فدا میشوند و اهمیتشان در کشور ما حتا آنقدر نیست تا به اندازه خبر «لنگه کفش خوردن بوش» در رسانههایمان منعکس شوند. میتوانیم گامی برداریم برای لغو این تحریم که نتیجهای جز فدا شدن هموطنان ما نداشته است. پیشنهاد حامد قدوسی را بخوانید.