خودت را در یک جمله توصیف کن

بازی وبلاگی به دعوت روزبه

به نظر می‌رسد که یک جمله خیلی مجال کوتاهی‌‌ست. آن هم برای کسی که هنوز نمی‌تواند بگوید خودش را به درستی می‌شناسد. با اجازه صاحب بازی من جمله‌های بیش‌تری می‌خواهم:

من آدم خیلی معمولی‌ای هستم، از این چیزها بدم می‌آید: تعصب، لج‌بازی، خود برتربینی (همه‌جوره‌اش، از نژاد و کشور و زبان و لهجه تا تصور دانایی)، نسبت دادن وقایع زمینی به ماوراءالطبیعه، تعارف، زندگی برای دیگران، پارانویا، حضور در جمع‌هایی که به خاطرش مجبوری خودت نباشی، اظهار نظر بر پایه جهل، تملق و توقع داشتن از آدم‌ها ... .

این یکی‌ها را دوست دارم: حال آدم‌های عاشق، بخشیدن‌ها و مهربانی کردن‌های بی‌ادعا، خنده‌های از ته دل دخترها یا پسرهای مدرسه‌ای وقتی سوار یک وسیله عمومی می‌شوند، تماشای بازی کردن بچه‌ها، نگاه‌های مهربانانه و شوخ‌طبعی زوج‌های پیر، گپ و چایی با آدم‌‌هایی که دوست‌شان دارم، قدم زدن در مسیرهایی که تنها صدای‌شان شرشر آب و خش خش درخت است، خیابان ولی‌عصر دمدمه‌های فروردین و خانه ... .

چیزهایی که دوست دارم و نمی‌دارم همه بخش‌هایی از وجود من‌اند. 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢٧
تگ ها :


خواب می‌بینم، خواب دیدنی

خواب می‌بینم در می‌زنند. در را که باز می‌کنم شجریان را پشت در می‌بینم و بی ‌این که چیزی برایم غیر معمول به نظر بیاید دعوتش می‌کنم که بیاید تو. او هم با خوش‌حالی قبول می‌کند. موهایش چرب است و می‌گوید این چند روزه همه‌ش روی سن بوده و وقت نداشته به خودش برسد. 

یک راست می‌رود توی اتاق و پشت کامپیوتر می‌نشیند. می‌گوید نسخه اصلی یک سری از آلبوم‌های گل‌ها را آورده به اضافه یک سری آلبوم منتشر نشده. آلبوم‌ها را کپی می‌کند روی کامپیوترمان و بعد می‌آید توی نشیمن بی توجه به تعارف‌های من روی زمین می‌نشیند و میوه می‌خورد. خیار و انگور و موز. 

پناه می‌برم به خودت فقط.

در ضمن قبل از هر قضاوتی به همه به خصوص به مون و روزبه بگویم که دیشب شام هم نخورده بودم حتا. بی‌خودی به پرخوری ربطش ندهید. اگر راست می‌گویید تعبیرش کنید. بله. 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥
تگ ها :


داستان‌های تاکسی (8)

- خانم هواپیما سقوط کرده؟

: بله توی مشهد.

- لابد یکی از این کله گنده‌ها را می‌برده.

: نه مسافربری بوده. کشته نداشته، فقط زخمی.

- نچ نچ نچ نچ. باز خوبه کشته نداشته.
دیروزم که یه قطار از ریل خارج شده. برداشتن می‌گن علتش سرعت بالای قطار بوده. خب آدم حسابی اسمش قطار «توربو ترن»ئه. معنیش چیه؟ قطار تندرو. به قطار تندرو می‌خوای بگی یواش برو. نمی‌گه ریلامون فرسوده‌اند.
اینو نیگا. خلاف میاد، کلاه نداره با موبایل هم حرف می‌زنه. حالا خوبه خطش ایرانسله.
خانم این ریلا رو دیدین؟ روی میله‌هاشون نوشته عمر مفید 25 سال. یعنی بعد بیست و پنج سال دیگه نمی‌شه استفاده کرد ازشون. حالا تازه اومدن پشت و روشون کردن دارن از اون ورش استفاده می‌کنن. به خدا.
بعد می‌گن چرا پیشرفت نمی‌کنین. مگه می‌ذارین؟
حالا چی بوده هواپیماش؟

: توپولف.

- هه. خب معلومه. خانم اینا خلبانای روسی رو می‌آرن. نمی‌دونم آب و هوای این جا واس‌شون چه جوریه. نمی‌سازه بهشون، یا چی، همه‌ش خوابن. پشت فرمون هواپیما خواب‌شون می‌بره. زن و بچه‌شونم که این‌جا نیست. با جون زن و بچه مردم بازی می‌کنن. والا. خدا باعث و بانیش رو به خاک سیاه بشونه.

:‌ من همین بغل پیاده می‌شم.

- پس‌فردا نوبت اتوبوسه. قابلی نداره. زیاد نگرفتم که؟

: نه درسته.

همین‌طور که دور می‌شوم صدایش را می‌شنوم که رو به من یک چیزهایی درباره بی‌ارزش بودن جان آدم‌ها و ... می‌گوید. 

از همین دست:

داستان‌های تاکسی (1)
داستان‌های تاکسی (2)
داستان‌های تاکسی (3)
داستان‌های تاکسی (4)
داستان‌های تاکسی (5)
داستان‌های تاکسی (6) 
داستان‌های تاکسی (7) 

  
نویسنده : مولود ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تگ ها :