نسیان
یادم نمیآمد که جمله اصلیش چی بود یا حتا از کی بود، همینقدر یادم بود که مضمونش این بود که هیچ رفتار یا صفتی از سوی دیگران آزارت نمیدهد مگر آنکه انعکاسی از یکی از صفات درونی خودت باشد. از همانهایی که دوست داری نداشته باشیشان و هی میخواهی دورشان کنی از خودت و نمیتوانی. حالا اصلش هر چی که بود، من بدجوری بهش معتقد بودم و این حقیقت وقتی که مثلا میزدم توی پر و بال آدمهایی که فخرفروشی میکردند، یا وقتی که از دست آدمهای لجباز حرص میخوردم، یا آن موقع که از یک اظهارنظر غیرکارشناسانه خونم به جوش میآمد، برایم بیشتر روشن میشد. اینها همه تکههایی از من بود که میخواستم نداشته باشمشان و نمیتوانستم. تکههایی که دوستشان نداشتم. آن قدر که با دیدن شمهای از آنها این طور برآشفته میشدم.
تصمیم گرفتم تمرین کنم و حالا مدتهاست که به وسطهای تمرین که میرسم یادم میرود که چه تصمیمی گرفته بودم. فراموشکارم، درست مثل اسمی که برایم گذاشتهاند: انسان.
پانوشت: توی فاصلهی نوشتن این پست، گفتم کمی جستوجو کنم شاید بتوانم اصل جمله را بیابم، اصلش ظاهرا این است:
«اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چیزی که از ما نیست نمیتواند افکار ما را مغشوش کند.» هرمان هسه
عاشق
دنیای آدمهای عاشق را دوست دارم. آدمهایی که پای صحبتشان که مینشینی احساس میکنی شیریناند. به دلتان مینشینند. آدمهایی که موقع حرف زدن چشمهایشان برق میزند و زیبا میشوند. آدمهای عاشق را نباید نصیحت کرد. با آدمهای عاشق فقط میتوانی همدلی کنی نباید بگویی این کار را بکن این کار را نکن. نباید بگویی این کار منطقی نیست، چون آدم عاشق کار خودش را میکند و تو با حرفهای کلیشهایت، با نصیحتهای احتمالیت فقط با عرض و آبروی خودت بازی میکنی. هیچ آدم عاشقی نمیتواند پای منطق را وسط بکشد. اصلا اگر این کار بکند دیگر اسمش را عاشق نمیگذارند که.
برای آدم عاشق فقط میتوانی گوشی باشی که هی از معشوق پرش کنند و سیر نشوند.
اگر آدم عاشق بهتان گفت: میخواهم بهش زنگ بزنم، بیخود ازش نخواهید صبور باشد. چون 1 ساعت بعد بهتان اساماس میزند که این کار را کرده است، چون دیگر طاقت نداشته.
شما فقط باید چشمهایتان را ببندید و لبخند بزنید و با همه وجود آدمهای عاشق را درک کنید. شما فقط باید لبخند بزنید و یادتان بیاید که چهقدر آدمهای عاشق را دوست دارید.
و کور شوم اگر دروغ بگویم...
یکی با کلید واژه «سید باقر دعانویس» به وبلاگ من رسیده. نگفتم دارم تبلیغ میکنم برایش. کیست که قدرم را بداند. حالا جدی جدی یعنی یکی فکر کرده سید باقر برای خودش سایتی دارد. شاید هم دارد، بالاخره e-commerce ای، چیزی گفتهاند، نه؟ این دور و برها کسی پیدا میشود که وبسایت و فروشگاه اینترنتی درست کند؟
فرهنگ لغت
کاندیدای اصلاح طلب = کاندیدایی که قول بدهد گشت ارشاد را جمع کند.
بچهها
تغییر یا بهتر بگویم پیشرفت سریع دنیای کودکان و تفکرات کودکانه که نسبت مستقیمی با پیشرفت دنیای رسانه دارد، یکی از چیزهاییست که ذهن من را زیاد به خودش مشغول میکند. یادم است چند وقت پیش سوار اتوبوسی بودم که گفتوگوی فلسفی دختربچهی سه یا چهار سالهای با مادرش درباره وجود خدا توجهم را به خودش جلب کرد:
: مامان خدا شوخیه یا جدیه؟
- خب معلومه دخترم جدیه.
: پس اگه جدیه کجاست؟
- ما نمیتونیم خدا رو ببینیم؛ یعنی هیچ کس نمیتونه ببینه.
: خب اگه نمیتونیم پس از کجا میدونیم که هست؟
- ببین دخترم خدا همه ما رو به این دنیا آورده و همه درختا و حیوونا رو اون آفریده.
: یعنی منم اون به این دنیا آورده؟
- آره خب!
: آخه من رو که تو به دنیا آوردی، پس یعنی تو خدایی؟
یادم است که مادر بد جوری کم آورده بود و برای پاسخ به هر کدام از این سوالها کلی مِن و مِن میکرد. شاید با خودش فکر میکرد که برای اولین بار که به وجود خدا شک کرده چند ساله بوده و اصلا آیا این شک را با کسی در میان گذاشته و تلاشی کرده برای از بین بردن آن یا نه.
همه اینها را گفتم که بگویم دیروز سارا اول ازم پرسید که غذای ماهیها هم مثل آدمها هضم میشود یا نه و بعد که جواب مثبت دادم ازم پرسیده که اگراین طور است چرا حضرت یونس توی شکم ماهی هضم نشده؟ حتما میتوانید قیافهی درماندهام را حدس بزنید، نه؟
سرنوشت
«گلی خانوم» غمگین است. «گلی خانوم» که غمگین باشد دست و دلش به کار نمیرود. «گلی خانوم» که غمگین باشد، حواسش اینجا نیست. پیشتر، از دختر و دامادش برایم گفته. از این که چهقدر دخترش را اذیت میکند. اصطلاح «خانمباز» را برایش به کار میبرد: «ورزشکاره، قهرمان ملیه، مدال جهانی آورده، اما دل به زندگیش نمیده، خانمبازه». مردک از دختر 16 ساله تا زن 50 ساله به کسی «نه» نمیگفته و عوضش زن بیچاره را گاهی با «عزیزم غلط کردم»ها و گاهی با «مشت و لگد» راضی میکرده که راحتش بگذارد.
میگوید: «درست بشو نبود مولود خانوم. فردا طلاق میگیرند.» و این جملهی آخرش آنقدر پر از درد است که دلم را ریش میکند. دلش پیش نوهی سه و نیم سالهاش است که باید بسپارندش به پدر.
خودم میدانم که هیچ حرفی نمیتواند آن همه غم را تسکین دهد. میگویم: «گلی خانم هیچ زنی نمیتونه چنین زندگی رو تاب بیاره. بالاخره این اتفاق میافتاد، دیر یا زود و هر چه زودتر بهتر. امروز دخترتون یه بچه داره، هنوز جوون و سالمه، امیدهای زیادی برای ادامه زندگی واسش هست، 10 سال بعد میشه یه زن ناامید با احتمالا بچههای بیشتر که نه تن سالمی داره و نه روان سالمی و هنوز هم چارهای جز طلاق نداره. طلاق گرفتن بده اما از اون بدتر هم زندگی فعلی دخترتونه».
چشمهایش پر از اشک میشود: «هر کی یه سرنوشتی داره دیگه.»
سید
نزدیکی خانه ما یک خانه قدیمیست که سر درش نوشتهاند «حسینیه حضرت رقیه». بعد از ظهرها یعنی درست حوالی غروب آفتاب و بعد از آن غلغله میشود. آدمها صف میکشند دو طرف کوچه و گاهی وقتها صف طولانی خودشان و ماشینهایشان آمد و شد کوچهی قدیمی ما را سختتر از قبلش میکند. اولها که تازه به این محل آمده بودیم، گمان میکردیم که مثلا مردم برای نماز جماعتی یا مراسم دعایی، چیزی اینجا صف میکشند. اما کم کم فهمیدیم که به نظر خیلی غیر منطقیست که توی کوچه منتظر شوند. ضمن این که گاهی منتظرها با ظاهرهایی بودند که به نظر نمیرسید برای چنین مراسمی آماده شده باشند.
یک روز که کنجکاویم خیلی خیلی درد گرفته بود از یکی از خانمهای منتظر توی صف با احتیاط پرسیدم: «ببخشید شما برای چه کاری اینجا ایستادهاید؟!» و بعد کاشف عمل آمد که این جا محل اقامت یک دعا نویس است به اسم «سید باقر» که به قول آن خانم مریضها را شفا میدهد. با چشمهای گرد شده ازش پرسیدم: «شما خودتون تا به حال دیدید که کسی رو خوب کنه؟» گفت: «بله! اصلا از در وارد میشید بهتون میگه که چه بیماریای دارید مثلا میپرسه معده درد داری؟»
سید باقر دو تا (سکرتر) مرد هم دارد که بیرون در میایستند و مریضها را راهنمایی میکنند و به آنهایی که نوبت را رعایت نکنند بد و بیراه میگویند و مثل نوکرشان سرشان داد میزنند و توهین میکنند. (سکرتر)ها اصرار دارند که سید باقر دعا نویس نیست، نفس مسیحایی دارد و هر کی بخواهد چنین لقبی به حاج آقا بدهد بیشعور است و حسابش با کرامالکاتبین است.
گاهی وقتها مریضها را با آمبولانس برای سید باقر میآورند و سید باقر لطف میکند مریضهای اورژانسی را بدون نوبت میبیند. عطاری سر کوچه هم به مدد کسب و کار سید باقر به نان و نوایی رسیده. یعنی وظیفه نوبت دادن به مریضها را به عهده گرفته و قند و گلاب میفروشد بهشان که سید دعاها را فوت کند روی قند و گلابها و آنها بخورند و شفا بگیرند. عطاری سر کوچه حالا دیگر به تقاضاهای کم اهمیت توجه چندانی نشان نمیدهد یعنی بدون آن که سرش را بالا بیاورد میگوید: «نچ».
گاهی وقتها که سید سرش خیلی شلوغ میشود همه قند و گلابها را با هم میگیرد روی همهشان متناسب با بیماری مشتری دعا میخواند و بعد (سکرتر)ش همه را جمع میکند و میآید توی کوچه داد میزند و قند و گلابها را میدهد به صاحبانشان.
مشتریها از همه صنفی هستند. پیر، جوان، سادهپوش، فشن (؟)، چادری، مانتویی، ریشو، کراواتی و هر چی که فکرش را بکنید. آدمهای عجیب غریبی هم نیستند درست عین من و شما. همسایهها داد و بیداد میکنند و آنهایی که از خشم مشتریها نمیترسند لعن و نفرین خودشان را نثار سید و مشتریهایش میکنند و از جد سید میخواهند که دو دستی بزند به کمرش تا از شر سر و صداها و زبالههایی که مشتریها توی معابر میریزند راحت شوند. پلیس هم چند باری آمده و نظم صفها را برقرار کرده و خوش و بشی با عوامل دست به نقد سید کرده و رفته است.
نمیدانم سید برای این تبلیغات پولی بهم میدهد یا نه اما همینقدر میدانم که تبلیغات دهان به دهان سید به یمن مشتریهای معمولیش اینقدر وسیع است که به این چند خط بیارزش وقعی نگذارد. خلاصه که اگر آدرس خواستید در خدمت شما هستم.
برای همه خوانندههای این جا
فال حافظ گرفتن را دوست ارم به خاطر سرخوشی و سرمستی بعد از خواندن هر بیتش. برای من فال حافظ فقط بهانه ایست برای دو باره و دو باره خواندن بیتهایی که هر بار چیز جدیدی از درونشان خودنمایی میکند. حالا یک همکار جوان اهل دل پیدا شده که به عنوان عیدی به من یک دیوان حافظ داده که هر شعرش یک شماره دارد و میتوانی با انتخاب یک عدد باهاش فال حافظ بگیری. شعر 388 را به نیت خوانندههای این جا برای تبریک سال نو باز کردم، شما را به خدا ببینید چی آمده:
دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر سروری گزیدن
از جان طمع بریدن آسان بود و لیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
و آن جا به نیکنامی پیراهنی دردیدن
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی از دست لب گزیدن
فرصت شمار صحبت کز این دو راهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن
گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
یارب به یادش آور درویش پروریدن
و آخرش در تعبیر شعر ازم خواسته که قدر دوستان خوب را بدانم و آن ها را از خود مرنجانم. دوستان خوبم (به جون خودم) قدر همهتان را میدانیم. سالی پر از تندرستی، امید، تلاش، بالندگی و عشق در انتظارتان باد.