مورچهها
مورچههای عزیزمان همه با هم جمع شده بودند تا جسد سوسک گندهی بخت برگشتهای را که از روی سمهای کنار لانهشان گذشته بود، به عنوان آذوقه به سوراخ ببرند. متحیرم به خدا.
روزهایی که درباره به دنیا آوردن یک بچه فکر می کردم همیشه ترسم از این بود که دنیا جای خوبی برای زندگی کسی که حتمن دوست می دارمش، نباشد. ترسم از این بود که فردا نتوانم برای سوال تکراری خیلی از بچه ها از والدین شان جوابی پیدا کنم: "چرا من را به دنیا آوردی؟" همان روزها بود که دفتری برداشتم و همه آن چه را که می اندیشیدم تویش ثبت کردم. برای کودکی که هنوز به وجود نیامده بود. شاید هم تکلیفم را با خودم روشن می کردم. هرچند که فردا می شد سندی که بتوانم نشانش بدهم و بگویم ببین چه قدر درباره آمدنت فکر کردم.
بعد از آمدنش اما ترسم از خیلی چیزها بیش تر شده. چیزهایی که هیچ وقت بهشان فکر هم نمی کردم، می ترسانندم. حتا ممکن است صدای صاعقه بی خوابم کند از این فکر که نکند اتفاقی برایش بیفتد.
آن روزها گمان می کردم که حضور بچه ها به مرور به دنیای بدون جنگ کمک می کند. به پررنگ شدن زیبایی ها. به انتشار خوبی. به جریان شادی و امید. به شکل گیری ایده های بلند مدت. به گسترش عشق.
حالا اما فکر جنگ بی خوابم می کند. زندگی در کنار این آدم ها پشتم را می لرزاند. من حتا از نگاه کردن به تصاویر خشمگین شان که شیشه ها را می شکنند و به تماشای شعله هایی که برافروخته اند می نشینند، می لرزم. از فکر این که همین کار را می توانند با هر کس دیگری که از دستش عصبانی باشند، بکنند، می هراسم. تمام شب را با کابوس خشم و خون و انتقام گذراندم، با کابوس جنگ و ویرانی برای کودکی که بهانه حضورش جریان شادی و امید بوده است و هر بار که با هراس برمی خواستم به سراغ پسرک می رفتم تا مطمئن شوم که خوب است.
آن روزها بعد از تمام فکرهایی که کردم به این نتیجه رسیدم که باید باشد. دیشب اما بعد از حدود دو سال برای اولین بار به تمام دلایلی که توی آن دفتر کوچک برایش ثبت کرده ام، شک کردم.
میازار موری که دانه کش است
روزهای اول که سر و کله شان پیدا شده بود فکر می کردم به زودی خودشان می روند. همان طور که نمی دانستم از کجا آمده اند حتما یک روز بی خبر ناپدید می شوند. این بود که در جواب علی که گفت روی مسیرشان سم پاشی کنیم با یک قیافه انسانِ دوست دار محیط زیست گفتم: "تو فکر می کنی ضرر این مورچه های بی آزار بیش تره یا این سمی که وارد طبیعت می کنیم." و این جمله را مخصوصا جوری گفتم که با خودش فکر کند چه فکر سنگ دلانه ای کرده که خواسته نسل این مورچه ها را بکند و بعد داستانی تعریف کردم از مورچه های خانگی عمویم که به پاس داشت حرکت مورچه دوستانه صاحب خانه که برای شان حتا آب و دانه می ریخت از گوشه فرش فراتر نمی رفتند و پا توی خانه نمی گذاشتند. (البته این داستان یک داستان حقیقی ست.)
دردسرتان ندهم (چون می دانم وقت زیادی برای خواندن این سطرها ندارید) یک روزی رسیده بود که از زیر لباس و لای انگشت های پسرک مورچه جمع می کردم. شب ها روی دست و صورتش رژه می رفتند و از خواب بیدارش می کردند. نمی دانم مورچه ها به خودی خود توانایی گاز گرفتن هم دارند یا نه اما روی دست و صورتش همیشه جای نیش حشراتی بود که ما را نیش نمی زدند. زیر سفره مان به قاعده یک فرش نه متری زیرسفره ای می انداختم. رد هر گونه نان خرده و شیرینی و برنج و خلاصه هر گونه ماده غذایی را در کسری از ثانیه از روی فرش ها می زدودم. باهاشان درد دل می کردم. قربان صدقه شان می رفتم التماس، التجاع، خواهش، تمنا هیچ کدام فایده ای نداشت. تا جایی که فهمیدم مقصود فردوسی مرحوم از آن بیت معروفش این است که "ای موری که دانه کش هستی، میازار! تو را به خدا میازار، تو را به سر جدت میازار"
این شد که انسانیت و عشق به محیط زیست را بوسیدم و گذاشتم سر طاق چه و قوطی سم به دست از این سر چشمه به آن سرچشمه رفتم. حالا حدود سه چهار ماهی است که به یک سم پاش حرفه ای تبدیل شده ام. اما این هفت جانی که پیش ترها برای سگ ها به کار می رفت اشتباه متداولی بوده که من تازگی ها متوجه آن شده ام هر سم پاشی فقط سه روز دوام می آورد و باز روز از نو روزی از نو.
حالا که این سطرها را به پایان می برم روی انگشت هایم، روی صفحه کلیدم، روی مونیتورم، روی دیوار بغل کامپیوتر، روی میز و دراور و هر جایی که فکرش را بکنید رژه می روند و من انگار خنده از سر تمسخرشان را می شنوم که با دست به هم نشانم می دهند و ریسه می روند.
این خانه تعطیل است
این جا دیگر خواننده ای ندارد. این را آمار وبلاگ به من می گوید. چند نفری با گوگل کردن واژه های بی ربط به این جا می رسند که "سید باقر" پای ثابت این واژه هاست. چند نفری هم آدرسش را ازم پرسیده اند. که اگر ایمیل های شان را بگذارند برای شان می فرستم.
به هر حال دیگر کسی، دوستی، آشنایی وجود ندارد که این صفحه را بخواند. روزهایی که آدم ها را از روی آی پی آدرس های شان می شد شناخت، همان روزها که ویندوز من نیم فاصله داشت، کم ترین خوبیش این بود که می فهمیدی این آی پی -که خودش یک هویت است- امروز هم دست کم آن قدرها حالش خوب بوده که حوصله باز کردن صفحه تو را داشته باشد.
حالا من ایستاده ام وسط این صفحه سوت و کور، مثل کسی که توی یک کویر گم شده باشد، روی لینک پیام های دیگران کلیک می کنم و پیام ها را می خوانم. دستمال را روی دماغ سرما خورده ام می کشم و آمار زنده وبلاگ را می بینم که خواننده های این صفحه را یک دانه بیش تر نشان می دهد. حس عجیب غریبی ست.
یاد روزی افتادم که بعد از قطع نامه ایران و عراق رفته بودیم آبادان و توی هر کوچه ای که پا می گذاشتیم تنها رهگذرش خودمان بودیم. هنوز انعکاس صدای گام های مان توی کوچه ها را می شنوم. شهری برای یک نفر.
عوارض داروی ضد افسردگی
دوستی بهم ایمیل زده بود که در مورد فلان داروی ضد افسردگی براش تحقیق کنم. توی توضیحاتش نوشته مهمترین عارضه این دارو ایجاد خوابآلودگی و خمودگی (همان افسردگی خودمان) است.
به قول این دوستانمان "مملکته داریم؟"
اگر تو هم مثل من یک مامان بیچارهای این پست را بخوان
همه چیز از یک روز بهاری شروع شد. سرش را میلرزاند مثل آدمهایی که از چیزی درد میکشند. مادر و مادر شوهر و بقیه آنهایی که بچه بزرگ کرده بودند میگفتند چیزیش نیست. بعضیها هم میگفتند به خاطر درد دندان در آوردن است. دندانها درآمدند ولی باز هم ول کن نبود. حالا دیگر وقتی چیزی را میخواست یا از چیزی بدش میآمد یا اگر کلافه و خسته بود یا اصلن بیدلیل راه به راه سرش را میلرزاند. کار به جایی رسید که یک روز با چشم گریان بغلش کردم بردم دکتری که همان روز وقت ملاقات میداد. توی اتاق دکتر هم کم لطفی نکرد و یک چشمه از آن لرزشهایش را آن هم به شدیدترین شکل ممکن اجرا کرد.
دکتر نگاهی به قیافه غمزده من انداخت و گفت چیز چندان مهمی نیست ولی باید با یک متخصص مغز و اعصاب مشورت کنید. پرسیدم میتواند تشنج باشد که یک جورهایی طفره رفت و گفت باید بررسی شود. برایش یک قرص مینویسم که روزی این قدر بهش بدهید و اینها. گفت آرامبخش است و خوابش را تنظیم میکند.
تمام راه برگشتن به خانه را گریه کردم. یک وقت از متخصصی که معرفی کرده بود گرفتیم برای دو هفته بعدش. توی فاصله ای که علی دارویش را بخرد درباره دارو تحقیق کردم. "فنوباربیتال" دارویی برای درمان انواع تشنجها با یک صفحه عارضه.
شب با آن که حال هر دومان خیلی بد بود نشستیم و درباره حالتهای پسرک با هم حرف زدیم. هردویمان معتقد بودیم که روی این حرکت کنترل دارد. یعنی وقتی ازش میخواستیم این کار را نکند، متوقفش میکرد. به این نتیجه رسیدیم که قبل از دادن دارو با دکتر خودش مشورت کنیم.
تا دکتر خودش بهمان وقت بدهد، سه چهار روز را با کابوسهای شبانه و استرسهای روزانه گذراندم.
روز معاینه دکترش که پزشکی خوشنام و با تجربه است تا حد زیادی قانعمان کرد که پسرک سالم است و چیزی نیست و این کار را برای بیان احساسش انجام میدهد و به خصوص از من خواست که هیچ وقت به زور بهش غذا ندهم.
با همه اینها تا روز معاینه پزشک مغز و اعصاب خواب و خوراک درست و حسابی نداشتم. روز معاینه طفلکم را با خوراندن داروی خوابآور خواباندند و ازش نوار مغز گرفتند. نتیجه نوار مغز و معاینهها نشان داد که همه چیز طبیعی بوده و وروجک دو هفته تمام ما را سر کار گذاشته بوده. بالاخره فهمیدیم که گاهی بعضی بچهها این کار را برای تمدد اعصاب و حتا سرگرمی انجام میدهند.
این موضوع را اینجا نوشتم که به خودم و همه مادران بیچاره و بیتجربهای که مستعد نگرانی برای کودکشان هستند یادآوری کنم که دکترها هم میتوانند اشتباه کنند. آن هم خیلی زیاد. حتا اگر قابل اعتماد و با تجربه و با سواد باشند و به خصوص اگر کودکتان بتواند آنقدر خوب نقشش را بازی کند که با یک مشکوک تمام عیار برابری کند. خلاصه که به قول مادربزرگم: "تا گوساله گاب بشه، دل صاحابش آب بشه!" بعله.
پرنا
گوشه تختش به پهلو خوابانده بودندش. مثل یک فرشته کوچولو. احساس کردم میتوانم بگذارم کف دستم و ببوسمش. با 48 سانت قد و 2.6 کیلو وزن همه ویژگیهای یک انسان مینیاتوری را داشت. با همه کوچکیش اتاق را پر از زندگی کرده بود. هر از چندی چشمهای درشتش را باز میکرد و دوباره به خواب میرفت. چه طور موجود به این کوچکی میتواند این طور دل آدم را ببرد؟
کنارش، روی تخت دیگری، دوستم (پونه) مشغول درد کشیدن بعد از عمل بود. عجیب بود که از بین آن همه دردی که خودم در همان شرایط کشیده بودم فقط قسمتهای شیرینش را به یاد داشتم. دلم برای تجربه اول شیر دادن، اولین در آغوش گرفتن، اولین بوییدن، اولین لمس کردن، اولین بوسیدن، اولین دل سپردن و خیلی چیزهای دیگر تنگ شد.
"پرنا"ی کوچک وجود آن همه آدم بزرگ را پر از زندگی و عشق کرده بود. برای یک لحظه از تصور دنیای بدون بچهها وحشت کردم.
خوش آمدی زیبای کوچک! ممنون از آن همه نور و زندگی که با خودت آوردی.
مامان
در جعبه نخ سوزن را برداشتم و دیدم پشتش چیزهای زیادی نوشته؛ "24 فروردین سونوگرافی مولود، پسره، به مبارکی. 18اسفند امتحان محسن. 20 تیر تعویض ماشین حسن" چیزهای دیگری هم بود که درست یادم نیست. همهش درباره ما. یک جور نازنینی ساده و بیپیرایه. فقط آخر همه جملهها، یک چیزی نوشته بود که بیخودی اشک را کشاند توی چشمهام.
صورت مهربانش را تصور کردم که عینک به چشم سعی میکند سوزنش را نخ کند و بعد روی ملافهی پتوها خم میشود که بدوزدشان و در همان حال دل مهربانش پیش ماست که بزرگترین لطفمان سالی یک بار سرزدن توی تعطیلات عید است.
"چه فرق میکند کجا باشید وقتی دلتان خوش و تنتان سالم باشد. خدا یار و نگهدار همه عزیزانم."